close
متخصص ارتودنسی
بیوگرافی صدیقه مصطفوی

بست بیوگرافی

بیوگرافی صدیقه مصطفوی

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
تبلیغات شما تبلیغات شما

بیوگرافی صدیقه مصطفوی

گفت وگو با خانم صدیقه مصطفوی دختر ارشد حضرت امام (س)

21

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

گفت وگو با خانم صدیقه مصطفوی دختر ارشد حضرت امام (س)

‏ ‏

‏خانم صدیقه مصطفوی دختر ارشد حضرت امام که در همان سال‌های ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی‌در سوگ همسر خود نشست و به تنهایی بار زندگی را در تربیت 7 یادگار همسرش به دوش کشید از جمله فرزندان امام است که در طول دوران تنهایی همسر حضرت امام بعد از فوت رهبر فقید انقلاب، فرصت داشت تا بیش از سایرین در خدمت بانوی انقلاب باشد و شاید از این جهت بود که آن بانوی فقید امام (س) به گواه شاهدان ساعت‌های دور از این دختر خود را برای رسیدن به وصال وی می‌شمرد و همواره برای دیدن وی اشتیاقی مضاعف داشت.‏

‏ دختر ارشد امام که در گفتار خود از مادر بنا به مشی توصیه شده از امام با عنوان خانم یاد می‌کند، این بانو را دو بال امام (س) برای طی مسیر پر فراز و نشیب زندگی سیاسی می‌داند و با نقبی به خاطرات به جا مانده از دوران زندگی با پدر و مادر، بانوی بزرگ انقلاب را فردی می‌داند که با صبر، تحمل و احترام خویش محبت امام را به خود در بالاترین حد ممکن حتی در آخرین روزهای حیات پاسخ داد. ‏

‏ ‏

گفته می‌شود همسر حضرت امام علاوه بر آشنایی با زبان فرانسه بر زبان عربی تسلط داشتند و در مقطعی علوم حوزوی را در محضر امام (س) فرا گرفتند، آیا در این زمینه از ایشان چیزی شنیده‌اید؟

‏خانم قبل از ازدواج در خانواده‌ای زندگی می‌کردند که هم اشرافی و متجدد بودند و ‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 92

‏هم پدر ایشان از روحانیون محسوب می‌شدند، و ایشان تحصیلات علوم جدید را در زمانی که ازدواج نکرده بودند فرا گرفتند، در آن مقطع زمانی ایشان زبان فرانسه را فرا گرفتند. البته نمی گویم تسلط کامل به این زبان داشتند، تا حدودی این زبان را بلد بودند. البته به یاد دارم این مساله را دنبال کردند. من خودم هم به یاد دارم که تا مقطع پنج را در مکتب درس خواندم بعد از آن تا کلاس هفتم را نزد خانم فرا گرفتم و در آن دوره خانم به من مقداری زبان فرانسه یاد دادند.‏

‏بعد از ازدواج نیز با علاقه‌ای که به دروس علمی‌(حوزوی ) داشتند این علوم را نزد آقا (امام) فرا گرفتند و حتی دوره‌ای که در نجف بودند مرتب کتاب‌های مربوط به علوم (حوزوی) را خواندند و خیلی خوب عربی صحبت می‌کردند. ایشان البته شاعر هم بودند و کتاب شعر داشتند، و اشعار زیادی از حافظ، سعدی و پروین اعتصامی‌را حفظ بودند. علاقه و تسلط خانم به اشعار حافظ در حدی بود که اواخر در بیمارستان اشعار حافظ را پرستار برای ایشان می‌خواند، وقتی پرستار بیت اول را می‌خواند خانم بقیه شعر را ادامه می‌دادند و با خواندن اشعار حافظ به آرامش خاصی می‌رسیدند.‏

‏خانم علاقه زیادی به کتاب و کتاب‌خوانی داشتند و تا اواخر عمر ایشان این روند ادامه داشت و در این اواخر که قدرت بینایی ایشان به تحلیل رفت پرستاری که خدمت ایشان بود هر شب برای ایشان کتاب می‌‌خواند. علاقه خانم به کتاب بیشتر از رادیو و تلویزیون بود.‏

با توجه به تحصیلات خانم از محضر امام آیا از امام در طول عمر پر برکتشان مطلبی در این زمینه شنیدید.

‏حضرت امام اصلا اهل این نوع صحبت‌ها نبودند که بگویند به عنوان مثال خانم پیش من درس خواندند و یا از من چیز یاد گرفتند، اما خانم در نجف از محضر امام بهره‌مند شدند و درس خواندند و از لحاظ علمی‌در سطح خوبی قرار داشتند، خود آقا تاکیدی بر این امر نداشتند، اما هر دو بر درس خواندن فرزندان تاکید داشتند و به نوعی دراین قضیه (تربیت فرزندان) مکمل هم محسوب می‌شدند.‏

آیا خانم حضرت امام از چگونگی ازدواج خود با حضرت امام خاطره‌ای را نقل کرده 

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 93

بودند، این پیوند چگونه شکل گرفت؟

‏خانم نزد مادر بزرگ که از خانواده‌های متجدد و اصیل آن دوره بودند بزگ شدند، پدر بزرگ خانم وزیر خزانه داری دوره قاجار بود، خانواده پدری خانم هم همه روحانی بودند حاج میرزا ابوالفضل و حاج میرزا ابوالقاسم ثقفی از کسانی هستند که در قم همه آنها را به عنوان عالم می‌شناسند و کتاب دارند. خانم در چنین خانواده ای بزرگ شدند که از نظر علمی ‌و مادی پر بار بودند، و در آن دوره زمانی که خانم در منزل مادربزرگ خود بودند آقا از ایشان چندین بار خواستگاری کردند و این خواستگاری نه ماه طول کشید، و در طول این نه ماه خانم با توجه به این که دریک خانواده آزاد و متجدد بزرگ شده بود با این ازدواج مخالفت کردند و عنوان می‌کردند من اصلا قم را دوست ندارم.‏

‏پدر خانم در آن زمان برای تحصیل در قم بودند، اما ایشان فقط چند بار به قم رفتند و بعدها خودشان عنوان کردند که من اینقدر از قم بدم می‌آمد که وقتی در خیابان‌های قم راه می‌رفتم با پا به زمین می‌کوبیدم و در خیالم قم را به این وسیله می‌زدم.‏

‏البته خانم در مورد ازدواج خود با آقا خوابی را هم نقل می‌کردند، و می‌گفتند خواب دیدم در یک اتاقی سه آقا نشسته بودند، که یک آقا در وسط بود و یک طرف دیگر هم آقای دیگر بود و در سمت دیگر طلبه‌ای نشسته بود و جمعیت هم در مقابل این اتاق زیاد بود، و پرسیدم اینها چه کسانی هستند خانمی‌در آنجا به من گفت: یکی از آنها حضرت رسول دیگری حضرت علی (ع) و نفر سوم طلبه‌ای است، و رفتم جلو تا آنها را ببینم. در آنجا پیر زنی من را عقب زد و گفت: تویی که از اینها بدت می آید، من گفتم: بدم نمی‌آید خیلی آنها را دوست دارم. اما به من اجازه نداد و صبح شبی که این خواب را دیدم، آقاجانم (پدرم ) گفت: آقای لواسانی که واسطه آقا در این ازدواج بود، برای جواب آمده، من هم که خواب شب گذشته در ذهنم بود سکوت کردم و آقاجان (پدرم ) گفت این سکوت علامت رضاست و رفتند جواب مثبت به این خواستگاری دادند.‏

‏خانم از روزهای اول ازدواجش نیز نقل می‌کرد که در آن روزها جهیزیه من را در ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 94

‏ماشینی گذاشتند و به قم بردن و من وارد یک خانه طلبه ای خیلی ساده‌ای شدم و خود خانم می‌گفتند: من این زندگی ساده را به خاطر علاقه آقا به خودم قبول کردم و جذب آن شدم. ‏

‏آقا هم از همان زمان روزهای اول ازدواج خانم در چهارده پانزده سالگی برای خانم احترام خاصی قایل بودند و به اسم، ایشان را صدا نمی‌کردند و همیشه با عنوان خانم، همسر خود را مورد خطاب قرار می‌دادند.‏

‏در این زمینه خانم برای ما نقل کردند در روزهای اول ازدواج یک بار برای آشپزی به آشپزخانه رفتم، آقا آمدند و دست من را گرفتند و گفتند، من تو را برای آشپزی نمی‌خواهم و می‌گفتند: آقا به ایشان گفته بود من شما را برای خانمی ‌در خانه می‌خواهم. و از این رو ایشان همواره در خانه یک کمکی داشتند که آنها غذا می‌پختند و خانم فقط برای کشیدن غذا به آشپزخانه می‌رفتند و ما دخترها سفره را می‌گذاشتیم. خانم می‌گفت: مشغول خوردن شوید، اما آقا و بالطبع ما تا خانم سر سفره نمی‌آمدند دست به غذا نمی‌زدیم. ‏

مشی خانم در زندگی با حضرت امام با توجه به اینکه ایشان قبل از ازدواج در یک خانواده متجدد بزرگ شده بودند به چه نحو بود؟

‏از آنجا که خانم در یک خانواده ای که از نظر مالی مشکلی نداشتند بزرگ شدند زندگی در منزل امام برای ایشان دشوار بود، اما صبر خانم هم زیاد بود و به واسطه مناعت طبعی که داشتند هیچ‌گاه از این مساله گله نکردند و می‌گفتند که هیچگاه به آقا نگفتند که به من پول بده، حتی به من بر می خورد که بگویم برای من لباس بخر.‏

جایگاه همسر امام در نزد بنیانگذار جمهوری اسلامی‌ایران به چه نحو بود؟

‏امام (س) بر رعایت حریم خانه و خانواده تاکید بسیار داشتند و اجازه نمی‌‌دادند کسی از مردهای غریبه وارد حریم منزل ایشان شود. البته در مورد همسر من، آقای اشراقی، اینطور نبود. آن مرحوم بسیار مورد توجه امام بود و امام بسیاری از کارهای مهم را به وی واگذار می‌کرد، در آن زمان یکی از بزرگان انقلاب از من خواستگاری کرد، بعدها من از امام پرسیدم: چرا نگذاشتید من با این آقا ازدواج کنم و من را به آقای ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 95

‏اشراقی دادید؟ که آقا در پاسخ من با یک نگاه عجیبی گفت: تو با کسی ازدواج کردی که از نظرشخصیتی، خانوادگی، شکلی و علمی‌سرآمد است و هیچ‌کس با آقای اشراقی قابل مقایسه نیست. ‏

‏آقا احترام زیادی برای خانم قائل بودند. به یاد دارم یک بار بعد از ازدواج به منزل آنها رفتیم. کسی که در منزل کمک می‌کرد آن روز بعد از تهیه غذا به جهت کاری که داشت بیرون منزل رفت و خانم غذا را کشیدند و ما دخترها نیز سفره گذاشتیم. بعد از صرف غذا ما (دخترها ) مشغول صحبت شدیم و خانم برای شستن ظرف‌ها لب حوض رفت، در این هنگام آقا که داشتند از ایوان رد می‌شدند رفتند و دست خانم را گرفتند و گفتند: این کار شما نیست و به ما سه دختر رو کردند و گفتند مادرتان را بلند کردم که ظرف نشوید شما بلند شوید و ظرف‌ها را بشویید.‏

‏به یاد دارم که یک بار امام در مورد خانم به من گفت که شصت سال است که با ایشان زندگی می‌کنم اما یک بار ایشان غیبت نکردند و شاید به خاطر همین ویژگی‌های شخصیتی خانم بود که آقا تا آخر عمر احترام زیادی برای ایشان قایل بود.‏

با توجه به رفت و آمدهای فراوانی که اقشار مختلف مردم و همچنین مسولان از همان آغاز نهضت امام تا پایان عمر شریفشان به خانه ایشان داشتند مشی همسر امام را در مواجهه با این مساله چطور دریافتید؟

‏خانم شخصیت خاصی داشتند و هر کس که برای مهمانی به منزل ایشان می‌آمد ایشان مقید بودند که حتما جلوی پای او بلند شوند، حال می‌خواست این میهمان جوان باشد یا فردی سالخورده.‏

‏ایشان بر پذیرایی از میهمان نیز تاکید داشتند و مقید بودند در پذیرایی از میهمانان ظرف چای یا میوه حتی جلوی بچه‌ها نیز نگه داشته شود و با وجود این‌که فرزند ایشان بودم هر وقت که به منزل ایشان می رفتم ایشان جلوی پای من برمی‌خاستند و وقتی اصرار می‌کردم این کار را انجام ندهید، می‌گفتند: از روی عادت این کار را انجام می‌دهم. و یک‌بار شنیدم که گفتند: بلند شدن والدین در برابر فرزندان از عمر فرزندان می‌کاهد و من از روی عادت این کار را انجام می‌دهم و اینقدر جلوی فرزندم مصطفی ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 96

‏بر خاستم که عمر ایشان کوتاه شد.‏

‏احترامی‌که خانم به اطرافیان می‌گذاشتند تا پایان عمرشان حفظ شد در این اواخر روزی آقای خامنه‌ای برای عیادت ایشان به بیمارستان آمدند، ایشان به علامت احترام به آقای خامنه‌ای در آن شرایط که دستگاه‌های زیادی به ایشان وصل بود دست روی سینه گذاشتند و در آخر هم به ایشان گفتند به خانم حتما سلام برسانید.‏

 مواجه خانم حضرت امام با فوت حاج آقا مصطفی در غربت چگونه بود؟

‏خانم خیلی خوب خود را با زندگی امام (س) به عنوان یک مبارز وفق دادند، ایشان 14سال در نجف و در آن شرایط تبعید امام(س) زندگی کردند، در این ایام فوت آقا مصطفی اتفاق افتاد که برای خانم خیلی سخت بود، اما خانم شخصیتی داشتند که خیلی آشکارا ناراحتی خود را نشان نمی‌دادند. اگر ناراحت بودند به اتاق خود یا صندوق خانه می‌رفتند و ناراحتی خود را خالی می‌کردند.‏

دینداری و تعبد بانوی بزرگ انقلاب را در طول زندگی پربارشان چگونه دیدید؟ 

‏خانم از ریا و تظاهر به هر امری از جمله دینداری نیز به شدت پرهیز می‌کردند، حتی اگر می‌خواستند به کسی کمک کنند فرزندانشان نیز مطلع نمی‌شدند، تا همین اواخر که به واسطه کهولت سن خودشان نمی‌توانستند به صندوق‌خانه بروند از من می‌خواستند تا محل صندوق ایشان را همراهی کنم، اما بعد از این که به آنجا می رفتند طوری رفتار می‌کردند که نشان می‌داد علاقه‌ای ندارند که حتی من به عنوان فرزندشان ببینم چه چیزی را بر می‌دارند تا برای کمک به نیازمندان بدهند. در زمینه پرهیز از تظاهر به دینداری خانم به یاد دارم که یک روز همین اواخر من نماز جعفر طیار می‌خواندم. از خانم در این مورد سوال کردم، گفتند: من نماز جعفرم را تا روزی که می‌توانستم خواندم، و این در حالی است که هیچکس نمی‌دانست خانم نماز جعفر طیار می‌خواند. ایشان گفتند در 14 سال تبعید در عراق این نماز را ترک نکردم و اینجا هم که آمدم مقید بودم این نماز را بخوانم.‏

‏خانم خیلی ساده و بی آلایش بودند. وقتی که به ایران و جماران آمدند، مطابق رسم معمول به ایشان گفتند تلفن منزل ایشان را قبل از این‌که ایشان بردارند باید از دفتر ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 97

‏پاسخ داده شود، اما ایشان نپذیرفتند. از اول خط تلفن ایشان تا به امروز مستقیم بود و مقید بودند که اگر کسی پای تلفن است که با ایشان کار دارد، خودشان صحبت کنند. تا همین اواخر خودشان با دکتر شان صحبت می‌کردند و حافظه عجیبی داشتند داروها را که دکتر تجویز می‌کرد، حفظ می‌کردند و کنترل دقیقی داشتند که داروها به درستی سر وقت مصرف شود. ‏

مشی و سهم خانم حضرت امام را در تربیت فرزندان چطور ارزیابی می‌کنید؟

‏همسر حضرت امام در برخورد با افراد نیز بسیار نجیب بودند و هیچگاه رفتاری نداشتند که به افراد بر بخورد، ایشان برای امام (س) احترام زیادی قایل بودند، حتی برای ما به عنوان فرزندان احترام زیادی در نظر می‌گرفتند، ایشان در تربیت فرزندان خیلی مقید بودند، البته آقا هم مقید بودند اما خانم در تربیت فرزندان اولی‌تر بود. آقا درگیر درس و کار بودند. به همین جهت ما خیلی عفت اخلاقمان زیاد است و مانند خانم هستیم و هر کس هر طور با ما رفتار کند، نمی‌توانیم با تندی با او برخورد کنیم. و احترامی‌که پدر و مادر به هم می‌گذاشتند در ما فرزندان به نحوی بوده که هیچگاه نشده در روی کسی بایستیم و آره و نه کنیم. تربیت آنها رفتاری بود که حالت امر و نهی نداشت. آقا و خانم خیلی مقید بودند که ما واجبات را انجام دهیم، اما به انجام مستحبات امر نمی‌کردند.‏

همراهی همسر حضرت امام با فعالیت‌های مبارزاتی ایشان را چگونه می‌دیدید؟ واکنش خانم با مساله دستگیری امام در سال 42 و بعد زندانی و تبعید ایشان را چگونه می‌دیدید؟ 

‏در سال 42 همانطور که عنوان شده در آن روزها در منزل امام مراسم روضه برپا بود و ایشان شب‌ها برای استراحت به منزل حاج ‌آقا مصطفی می رفتند، آنها (عمال رژیم طاغوت) آدرس منزل امام را داشتند لذا اول به منزل امام(س) رفتند و خدمتکار امام را که یک آقا علی نامی‌بود مفصل کتک زدند و بعد به منزل آقا مصطفی آمدند، آقا مشغول نماز شب خواندن بودند و بعد از در زدن آقا مصطفی دم در رفت و آنها (عمال رژیم) که آقا را ندیده بودند به اشتباه داشتند آقا مصطفی را دستگیر می کردند. در این هنگام آقا که این منظره را دیدند آمدند و گفتند: روح‌الله منم. بعد رفتند و عبای خود را ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 98

‏پوشیدند و رفتند. این مطالب را خانم برای من نقل کرده و من به ایشان گفتم: شما چه کردید؟ گفتند: هیچ کار. خانم در این مسایل خیلی صبر و استقامت داشت.‏

‏در زمان دستگیری امام دخترم زهرا شیرخواره بود، صبح بعد از دستگیری آقا من شنیدم که بیرون خیلی سر و صداست، مادر شوهرم منزل ما بود گفتم: خیلی سر و صدا می‌آید. گفتند: نه سوم امام است. تلفن منزل ما زنگ زد و آقای اشراقی بعد از حرف زدن با تلفن خیلی سراسیمه منزل را ترک کرد و به من چیزی نگفت. من خودم احساس کردم مساله‌ای پیش آمده، سرم را از در بیرون کردم خیل جمعیت را دیدم که می‌دویدند، گفتم چه خبر است؟ گفتند: حاج‌آقا روح‌الله را دستگیر کردند و من تا این را شنیدم دختر شیرخواره‌ام را نزد مادر همسرم گذاشتم و به سمت خانه امام دویدم و به سختی به آنجا رسیدم به طوری که مسیر 2 دقیقه‌ای تا منزل ایشان را نیم ساعته طی کردم. در آنجا خیل جمعیت مردم را که با شنیدن خبر به منزل امام آمده بودند دیدم که خیلی بی تابی می‌کردند. ولی در آنجا خانم را دیدم که چادر به سرشان است و با یک متانت و صبر خاصی مردم را که گریه می‌کردند و بر سر و کله خود می‌کوفتند کنترل می‌کرد.‏

‏خانم در مسایل خیلی صبور بودند و دو بال آقا محسوب می‌شدند.‏

‏بعد از دستگیری، آقا را به زندان قصر بردند و خانم برای دیدنشان به زندان رفتند بعد از ملاقات خانم که آمدند گفتند: آقا خیلی از غذای آنجا ناراضی است و بعد از آن خانم هر روز از منزل مادری خود در تهران برای آقا غذا می‌پختند و دم در زندان می‌برند و در مدتی که امام در زندان بودند این رویه ادامه داشت.‌ ‏

گفته می‌شود خانم حضرت امام به دنبال همان مشی ساده زیستی خود بعد از بازگشت به تهران دستور داد همان وسایل زندگی در نجف را به منزل ایشان در جماران بیاورند.

‏خانم بعد از آمدن به تهران و سکنی گزیدن در جماران با توجه به خانواده اصیلی که داشتند به دنبال فرمایش امام مبنی بر اینکه وسایل زندگی ایشان در نجف به تهران بازگردانده شود، در شرایطی که می‌توانستند این امر را نپذیرند و از تهران وسایل زندگی خود را تهیه کنند، اما مطابق فرمایش امام دستور دادند وسایل زندگی در ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 99

‏نجفشان برگردانده شود، و تا آخرعمر با همان وسایل ساده و معمولی زندگی کردند، و در این مورد شاید ایشان به دلیل زندگی خانواده پدری این سبک زندگی ساده را قبول نداشتند، اما به خاطر امام (س) آن را پذیرفتند. به نظر من هنر خانم این بود که با وجود این‌که این شیوه زندگی ایشان با زندگی قبل از ازدواجشان فرق داشت اما با درک شرایط این سبک زندگی را تا پایان عمرشان پذیرفتند. و احترام خانم به آقا و سخنانشان در حدی بود که این احترام بعد از فوت آقا نیز همواره حفظ شد.‏

مواجهه خانم حضرت امام(س) با مساله بیماری و سپس فوت آن حضرت چگونه بود؟

‏در مورد بیماری آقا، هیچکس از بیماری ایشان مطلع نبود. شبی که امام را به بیمارستان بردند ما همه، شب منزل ایشان بودیم و فردا صبح هم من اول وقت نزد ایشان رفتم. برای عیادت امام به بیمارستان می رفتم. حالشان خوب بود غذا به ایشان می‌دادیم حرف می‌زدیم.‏

‏بعد از فوت امام هم که دیگر مشخص است خانم چه حالی داشتند، خانم در برابر مصائب خیلی خود دار بودند، در این زمینه به یاد دارم بعد از فوت حاج احمد آقا خانم را برای دردی که در ناحیه معده داشت نزد دکتر بردیم و دکتر گفت: از اعصاب است. من گفتم: به اعصاب چه ربطی دارد که دکتر گفت: خانم غصه می‌خورد و این درد به آن دلیل است. ‏

‏ایشان مصیبت‌های زیادی در زندگی دیدند، اما در همه این موارد توجه زیادی به فرزندان داشتند و از آنها مراقبت می‌کردند مثلا پس از فوت همسر من خانم خیلی مراقب من بود و به من آرامش میداد و برنامه ترتیب می‌داد تا من در خانه نمانم و غصه بخورم. در مورد فوت آقا خیلی ناراحت بودند اما صبور بودند و این صبر خدایی بود.‏

خانم حضرت امام در دوران بیماری خصوصا این هفت ماه آخر در چه وضعی بودند؟ 

‏خانم هفت ماه در بیمارستان بستری بودند، اما مطابق آنچه دکترها گفتند هیچگاه رنگ و بوی بیماری به خود نگرفتند و هر بار که برای معاینه او می‌رفتند ایشان با گذاشتن دست بر روی سینه به آنها احترام می‌گذاشتند. در زمان فوت هم چهره ایشان ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 100

‏خیلی بشاش و نورانی بود. من بر خلاف اصراری که اطرافیان داشتند که به دنبال تابوت خانم نرو، بر اساس آنچه شنیده بودم که عنوان شده فوت شده منتظر است که آیا فرزندان دنبال تابوت او می‌روند یا خیر، دنبال تابوت او رفتم تا روحشان احساس نکند تنهاست و من نمی‌خواستم تا آخر از دست من ناراحت باشد لذا تا خاکسپاری همراه تابوت ایشان بودم.‏

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 101

 

حاج آقا که خیلی شما را دوست دارند

حاج آقا که خیلی شما را دوست دارند

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 102

 

گفت وگو با خانم دکتر فریده مصطفوی دختر دوم حضرت امام(س)

51-2

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت‌وگو با خانم دکتر فریده مصطفوی 

دختر دوم حضرت امام(س)

‏ ‏

‏سرکار خانم دکتر فریده مصطفوی، صبیه دوم امام خمینی(س) عضو هیئت امنای جامعه‌الزهراء(س) و مسئول مؤسسه خیریه21 فروردین درباره زندگی مشترک والده مکرم و حضرت امام سخن می‌گوید. وی که سالها به تحصیل دروس حوزوی اشتغال داشته از شاگردان آیت ا... تجلیل تبریزی بوده و صاحب چند تألیف در اندیشه‌های اسلام، اخلاق و تفسیر می باشد. از کتب ایشان می‌توان از «تفسیر آیات جهاد» و «زن از منظر اسلام» و «روش خودسازی» نام برد.‏

‏ ‏

‏بسم الله الرحمن الرحیم‏

‏خانم، در طول زندگی خود مراحل بسیار متفاوتی را پشت سر گذاشتند؛ از دوره قبل از ازدواج تا ازدواج با یک طلبه فاضل حوزه، دوره استادی و شهرت امام، دوران مرجعیت، آغاز انقلاب و اوج گیری آن، دوران قم و نجف، دوران رهبری و تشکیل جمهوری اسلامی و بالاخره دوره بعد از امام. همه این فراز و نشیب ها در زندگی ایشان بود، اما هیچگاه نتوانست خانم را تحت تأثیر قرار دهد. تواضع، احترام، برخورد دلنشین با دیگران؛ از کوچک و بزرگ، در تمام دوران یکنواخت بود. نه سختی های زمانه ایشان را تندخو کرد و نه محبت های مردم توانست نخوت و غرور در ایشان بیافریند. حقیقت باطنی امام برای او ارزشمند بود؛ نه مقامات ظاهری او. ‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 102

با عرض تسلیت، از اینکه این وقت را در اختیار قرار دادید تا درباره همسر امام گفت و گویی داشته باشیم تشکر می‌کنیم. برای شروع صحبت، از زمان کودکی آغاز می‌کنیم. شنیده شده که ایشان دارای تحصیلات خوبی بوده‌اند، آیا شما هم نزد ایشان تحصیل کرده‌اید و درس خوانده‌اید؟

‏بسم الله الرحمن الرحیم. نمی‌توانم بگویم بنده نزد ایشان درس خوانده‌ام اما در قدیم، در قم خانواده های مذهبی اجازه نمی‌دادند فرزندانشان به مدرسه بروند و آن را بد می‌دانستند. اگر کسی چنین اجازه‌ای می‌داد، در جامعه انگشت نما بود. حتی معمولا مکتب هم نمی‌رفتند و دختر‌ها بی سواد بار می‌آمدند. اما ما به مکتب می‌رفتیم و هر خانه‌ای که اجاره می‌کردند، فوری نزدیکترین مکتب را به آن پیدا می‌کردند و ما در مکتب تحصیل می‌کردیم. ‏

‏طبیعی است خانم معلم در مکتب دارای سواد زیادی نیز نبود، به همین جهت بعد از چند سال، دیگر از رفتن به مکتب نیز بی‌نیاز شدیم و در خانه مطالعه می‌کردیم. هر نوشته‌ای پیدا می‌کردیم می‌خواندیم. قسمتی از روزنامه، مجله، کتاب داستان یا غیر داستان. واقعا هر نوشته‌ای پیدا می‌کردیم، آن را می‌خواندیم. از دائی مان که اهل ذوق و دانش بود خیلی کتاب گرفتیم و خواندیم. ایشان بعدها دکترای ادبیات گرفتند و از همکاران دکتر معین بودند.‏

‏در این میان، خانم در خانه به ما کمک می‌کردند. اشکالاتمان را از ایشان می‌پرسیدیم. مثلا آقا به من گفتند که گلستان را بخوانم و یاد بگیرم. تقریبا دوازده سالم بود که آن را با خط خودم نوشتم و می‌خواندم و اشکالاتم را از خانم می‌پرسیدم. یا آقا گفتند کلیله و دمنه بخوانم. من هم لغات سخت آن را از خانم می‌پرسیدم. شما می‌دانید که کلیله و دمنه از کتاب‌های خیلی دشوار در ادب فارسی است و نثر خیلی مشکلی دارد اما خانم به دلیل تحصیلاتی که خودشان داشتند، با کتاب‌های ادبی به خوبی آشنا بودند. مکتب که می‌رفتیم، اکثرا ایشان شب‌ها به ما دیکته می‌گفتند.‏

از حضرت امام هم اشکالاتتان می‌پرسیدید؟ و اساسا ارتباط شما از نظر نظارت برکارهای شما، با حضرت امام بود یا با همسر ایشان؟


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 103

‏جواب: خیلی به آقا کار نداشتیم. ایشان تقریبا همیشه درگیر درس و بحث‌های خودشان بودند و یک نظارت کلی بر کار‌های ما داشتند ولی دیگر به جزئیات کاری نداشتند. به موقع ما را تشویق می‌کردند. اما به طور کلی همه بچه‌ها تحت تربیت و نظارت خانم بودند و ایشان بر همه برنامه‌های ما نظارت می‌کردند. البته آزادی عمل ما نیز خیلی زیاد بود. آنها در همه کارهای ما دخالت نمی‌کردند. اما نظارت کلی بر کارهای ما داشتند که کجا می‌رویم و با چه خانواده‌هایی رفت و آمد داریم. طبیعتا یک سری مقرراتی را مطابق عرف جامعه رعایت می‌کردیم؛ هم در رفت و آمدها و هم در نوع لباس. سعی بر این بود که امور خلاف متعارف انجام نشود. خانم نیز در همین زمینه بر کارهای ما نظارت داشتند تا حدی که زیاده روی نکنیم. ‏

‏البته این طور بود که اگر آقا یک سفارشی می‌کردند، طبعا خانم آن را با دقت رعایت می‌کردند ولی آقا کمتر دخالت می‌کردند. دقت خانم در رعایت سفارش آقا آن چنان بود که به هیچ وجه اجازه نمی‌دادند ما حتی در مواردی که امام نمی‌دانستند، کاری را برخلاف میل ایشان انجام دهیم. اگر می‌خواستیم از روی بچگی کاری بر خلاف میل آقا انجام دهیم، خانم بلافاصله تذکر می‌دادند که آقا آن کار را دوست ندارند یا آن را ممنوع کرده‌اند. به این صورت، هرگز ما عملی را بر خلاف گفته و خواسته آقا نمی‌توانستیم انجام دهیم یا اینکه نمی‌توانستیم برای اینکه بهانه‌ای برای مخالفت پیدا کنیم به خانم پناه ببریم. خانم این قانون را در خانه اجرا می‌کردند که حرف، حرف آقا بود اگر آقا دخالتی می‌کردند.‏

همسر حضرت امام به مدارس متعارف رفته و تحصیل کرده‌اند، با این نکته‌ای که شما فرمودید حتما بعد از ازدواج، این تحصیل متوقف شده است. شنیده می‌شود که همسر امام نزد ایشان نیز تحصیلاتی داشته‌اند؟ این تحصیلات به چه میزان بوده است؟

‏جواب: بله خانم از همان ابتدا، درس طلبگی را نزد آقا شروع کرده بودند و تا وقتی که احمد جان به دنیا آمد یعنی سال 24 این درس ادامه پیدا کرد. یعنی از سال 1308 تا 1324 خانم هر روز نزد امام درس می‌خواندند. من یادم می‌آید که قبل از ظهرها، وقتی آقا از درس خودشان برمی‌گشتند، به خانم درس می دادند. ظاهرا خانم تا اواخر «شرح ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 104

‏لمعه» را نزد آقا خوانده‌اند. شرح لمعه یک دوره کامل در علم فقه همراه با استدلال‌های مختصر است که همه طلاب آن را در دوره تحصیل خود می‌خوانند. یک دوره تحصیلی آن، بیشتر از شش سال طول می‌کشد. قبل از آن نیز ادبیات و معانی و بیان و منطق و کمی اصول می خوانند.‏

‏الان طلبه‌ها طی شش سال به انتهای این مرحله می‌رسند زیرا روزی سه تا درس می‌خوانند. اما درمورد خانم که روزی یک درس نزد آقا می‌خواندند طبعا بیشتر طول می‌کشیده است.‏

آنچنان که گفته شده، خانم از یک خانواده اشرافی بوده‌اند و در یک خانواده اشرافی رشد کرده بودند، در مورد کارهای منزل چگونه رفتار می‌کردند و آیا حضرت امام شرائطی را فراهم آورده بودند که برای ایشان سخت نباشد؟

‏جواب: در مورد کارهای منزل، همیشه خانم مستخدم داشتند و خیلی از کارها را مستقیما خودشان انجام نمی‌دادند. این نکته را از اول، هنگام ازدواج قید کرده بودند که ایشان باید همیشه مستخدم داشته باشند که تحت نظارت ایشان کارها را انجام دهد. البته خانم نسبت به کار منزل خیلی زرنگ بودند.‏

‏مثلا ما از سال 26 همه تابستان‌ها به یک شهر یا شهرستانی می‌رفتیم. آقا از قبل، در آن جا منزلی را اجاره می‌کردند و خانم اثاث کشی می‌کردند؛ یعنی از فرش و وسائل خواب و ظرف و همه آنچه برای یک زندگی لازم است با خودشان بر می‌داشتند و فقط مقداری از اثاث که نیاز نبود، در قم در یک اتاق می‌گذاشتند و همه چیز را به آن شهر منتقل می‌کردند. در آخر تابستان نیز دوباره همه را باز می‌گرداندند. در این صورت، خانم سالی دوبار اسباب کشی می‌کردند. و همه این کارها را با سرعت انجام می‌دادند. همه کارها زیر نظر خانم بود و زحمت آنها نیز بر دوش ایشان بود. اما به دلیل علاقه زیادی که خانم به سفر داشتند و سختی زندگی در تابستان گرم قم، خانم همه این مشکلات را به دلیل همان روحیه تحمل می‌کردند.‏

‏این مسافرت‌ها تا سال 41 ادامه داشت. فقط سال 42 که امام دستگیر شده بودند و سال 43 این مسافرت‌ها انجام نشد. در این مسافرت‌ها به اصفهان، محلات، کرج، ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 105

‏مشهد، همدان و غیره می‌رفتیم.‏

‏قبل از سال 26 نیز خانم اول تابستان، همه اثاث را در یک اتاق جمع می‌کردند و به تهران می‌آمدیم. از اول قرار گذاشته بودند که تابستان‌ها خانم به تهران بروند. این قرار‌ها مثل شرائط ضمن عقد بود و آن را رعایت می‌کردند.‏

‏آقا هم می‌آمدند تهران چند روزی می‌ماندند و می‌رفتند به خمین مشغول مطالعات خودشان بودند. اگر ملاحظه کنید می‌بینید که برخی از کتاب‌ها را حضرت امام در خمین نوشته‌اند یا پاک نویس کرده‌اند. اواخر تابستان به تهران باز می‌گشتند، چند روزی در تهران بودند و با دوستان و آشنایانشان ملاقات می‌کردند تا آنکه با هم به قم برمی‌گشتیم. ‏

‏در قم نیز خانم خیلی رفت و آمد داشتند و خیلی از اوقات میهمان داشتیم. در فصل‌های دیگر سال، مادر بزرگمان (خازن جان) می‌آمدند و طولانی می‌ماندند. خیلی از اوقات فامیل حضرت امام از تهران یا خمین می‌آمدند و مدتی در قم می‌ماندند. در ایام عید همیشه فامیل‌های تهران مثل خواهرهای خانم یا دوستان خانم با بچه‌ها از تهران به قم می‌آمدند و خانم به همه کارها با دقت و سرعت و سلیقه رسیدگی می‌کردند و از میهمان داری اصلا ناراضی نبودند و اصولا ایشان میهمان را خیلی دوست داشتند. ‏

‏بنابراین، خانم در کار منزل خیلی مشکل نداشتند زیرا هم زرنگ بودند و هم مستخدم داشتند و هم به میهمان یا مسافرت با آنکه زحمت زیادی را بر عهده ایشان می‌گذاشت علاقه داشتند.‏

آیا ایشان توانسته بودند در قم که دور از آشنایانشان بوده‌اند، روابطی برقرار کنند و با خانواده‌های دیگر رفت و آمدی داشته باشند؟

‏روابط خانم خیلی گسترده بود. تقریبا هر روز با دوستانشان دور هم جمع می‌شدند و به منزل هم رفت و آمد داشتند. بعضی از آنها شوهرانشان هم با آقا دوست بودند و بعضی نه. البته با خانواده‌های روحانی ارتباط داشتند؛ نه دیگر اقشار مگر به طور نادر. خانواده‌های آقای سید احمد زنجانی، حاج آقا عبدالله آل آقا، آقا میرزا محمد حسین بروجردی، آقا ریحان الله گلپایگانی، حاج آقا حسن فرید، آقا سید محمد تقی ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 106

‏خوانساری و آقا سید احمد خوانساری و عده دیگری از دوستان امام.‏

‏بعدها نیز با خانم آقای بروجردی که مرجع تقلید مطلق در زمان خودشان بودند، خیلی رفاقت پیدا کردند و ایشان هم از خانم‌های خیلی محترم و با شخصیت بود و روحیات خانم و ایشان به هم نزدیک بود.‏

‏بعد از شروع انقلاب و دستگیری امام، در سال 42 طبعا رفت و آمد خانواده آقایان مراجع و فضلای قم بیشتر شد و همه برای ابراز همدردی یا ابراز شادی از آزادی امام به منزل ایشان رفت و آمد داشتند.‏

ارتباطات همسر امام با خانواده علمای نجف چگونه بود؟ آیا ایشان توانسته بودند در نجف که در دوره مرجعیت حضرت امام به آنجا وارد شده بودند و در آنجا نیز خیلی از مراجع و علما وجود داشتند، ارتباطات خوبی را پیدا کنند؟

‏مهمترین نکته‌ای که لازم است درمورد ارتباطات خانم با دیگران مورد توجه قرار بگیرد، آن است که زن‌ها در جامعه ما بسیار تحت تأثیر شوهرانشان قرار دارند. اگر دو نفر با هم مخالف باشند یا روابط سردی داشته باشند، روابط خانم‌های آنها نیز به طور عادی سرد خواهد بود. مخصوصا این وضعیت در مراکزی مثل قم و نجف خیلی مشهود بود. ممکن بود دو خانم به دلایل شخصی با یکدیگر رفت و آمد نداشته باشند، اما ارتباط آنها نشان دهنده روابط حسنه میان آقایان بود. بنابراین، می‌خواهم این بحث را به صورت فردی و از جنبه روابط خانم ملاحظه نکنید. ‏

‏اگر خانم دارای شخصیت خاص خودشان و روش برخوردشان با مردم نبودند بدون شک روابط خوبی نه در قم و نه در نجف نمی‌توانستند ایجاد کنند و حتی بعدا در ایران نیز نمی‌توانستند با افراد مختلف به مدت طولانی مراوده داشته باشند. اما این مسأله را از آن جهت که نشان دهنده روابط خوب میان امام و دیگران نیز بوده است، ملاحظه کنید. ‏

‏در نجف خانم با خانواده‌های علمایی که فارس بودند بیشتر ارتباط داشتند و دوست بودند. به طور مرتب به منازل آنها می‌رفتند و از آنها در منزل پذیرایی می‌کردند. حتی ما که به نجف می‌رفتیم، به دیدن ما می‌آمدند و بازدید آنها می‌رفتیم. خانم نیز با خانم و فرزندان و گاهی عروس‌های آن خانواده‌ها مرتبط بودند. برخی از آنها را که به یاد دارم ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 107

‏مثل خانواده آقای خلخالی، آقای شیرازی، آقای خویی، آقای قمی، آقای شاه‌آبادی، آقا سید اسماعیل صدر و آقای شهید صدر، آقا باقر خوانساری، آقای قوچانی، آقا سید محمد روحانی، آقای اشکوری. همچنین با همسر فضلای نجف که شاگردان حضرت امام بودند ارتباط داشتند مثل خانواده آقایان موسوی، فردوسی‌پور، محتشمی، دعایی و .... بنده الان حضور ذهن ندارم که همه را نام ببرم.‏

هر کسی از زندگی خصوصی و مشترک دیگران برداشتی دارد که مستند به یک سری شواهد و شنیده‌ها است. آیا می‌دانید نظر دوستان همسر حضرت امام و برداشت آنها از زندگی مشترک حضرت امام و ایشان چیست؟

‏آنچه از دوستان خانم مشخص می‌شد آن بود که معتقد بودند، آقا خیلی به خانم علاقمند است. یعنی هر وقت صحبت درباره آقا و خانم می‌شد یک صدا همه به خانم می‌گفتند: «حاج آقا که خیلی شما را دوست دارد» این مطلب بارها از آنها شنیده می‌شد و برداشت آنها از زندگی خانم چنین بود یا برداشت شوهران آنها از امام چنین بود که به آنها منتقل می‌شد، دقیقا نمی‌دانم ولی یک مطلب عمومی و برداشت مشترک میان همه بود.‏

‏حقیقتا نیز چنین بود که امام خیلی به خانم علاقمند بودند. غیر از احترامی که نسبت به خانم رعایت می‌کردند، به خانم علاقمند بودند و ما آن را به خوبی درک می‌کردیم. آقا هم در گفتار و هم در رفتار نشان می‌دادند و ابراز می‌کردند که به خانم علاقمند هستند. نه فقط در حضور خانم این مسأله مطرح بود بلکه در غیاب خانم و وقتی خانم به تهران می‌رفتند، آقا اخم می‌کردند و حرف نمی‌زدند از صبح روزی که بنا بود خانم از سفر برگردند، آقا خوشحال بودند و خندان و دائما با صدای بلند به همه اعلام می‌کردند که بچه‌ها امروز خانم برمی‌گردند، خانه را آماده کنید، غذا حاضر باشد و مرتب در انتظار بازگشت خانم بودند. ‏

‏خانم می‌گفتند: «اگرچه ما گاهی در زندگی خود کمبودهایی داشتیم و بالاخره یک زندگی طلبگی داشتیم ولی از دو جهت این زندگی برای من قابل تحمل می‌شد. یکی اینکه چون با خانواده طلبه‌ها رفت و آمد داشتم و می‌دیدم که آنها هم مثل ما زندگی ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 108

‏می‌کنند یا معمولا کمتر از ما بودند، خیلی ناراحت نمی شدم. دوم اینکه وقتی آشنایان دیگر را می‌دیدم که از نظر مالی وضع خوبی داشتند ولی همیشه با همسرانشان دعوا داشتند و به آنها حرف‌های زشت می‌زدند یا گاهی می‌دیدم درگیر شده بودند، و به مدت طولانی با هم قهر بودند نزد خودم همیشه فکر می‌کردم که الحمد لله آقا هیچ به من بی احترامی نمی‌کند و حتی من را «تو» خطاب نمی‌کند و زندگی خودم را خیلی راحت‌تر و مناسب‌تر از آنها می‌دیدم.»‏

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 109

 

یعنی با آقا چه می کنند ؟

... یعنی با آقا چه می‌کنند ؟

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 110

 

گفت وگو با خانم دکتر زهرا مصطفوی دختر سوم حضرت امام خمینی (س) درباره مادر

22

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

گفت وگو با خانم دکتر زهرا مصطفوی دختر سوم حضرت 

امام خمینی (س) درباره مادر

‏ ‏

‏خانم دکتر زهرا مصطفوی را با عنوان دبیرکل جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران و اتحادیه بین المللی حمایت از ملت فلسطین می‌شناسیم. دکترای فلسفه دانشکده الهیات دانشگاه تهران و صاحب مقالات متعدد و چندین کتاب فلسفی از جمله «نوآوری‌های فلسفی صدرالمتألهین» و «تأملات و تحقیقات پیرامون مسائل فلسفه و کلام» می‌باشد.‏

‏پای صحبت خانم مصطفوی نشستیم تا زوایای مختلف زندگی خانم خدیجه ثقفی را بیشتر بشناسیم. بر خلاف دیگران، از همسر حضرت امام با عنوان «مادر» یاد می‌کنند و می گویند که معمولا ایشان را با همین عنوان می‌خوانده‌اند. در ابتدای سخن، از مردم ایران و ابراز محبتشان نسبت به خانواده امام قدردانی می‌کنند که در همه مراحل این خانواده را مورد لطف قرار داده‌اند.‏

‏ ‏

‏برخود لازم می دانم که از این طریق هم از محبتهای بی دریغ و وفاداری مردم صدیق نسبت به امام و خانواده ایشان بخصوص بعد از رحلت امام که همواره شامل حال ما بوده و هست صمیمانه تشکر کنم و از شرکت صادقانه مسئولین و مردم عزیز در تشییع و محافل و مجالس ترحیم این بانوی غمخوار سپاسگزاری نمایم و بجرأت عرض میکنم که این محبت از جانب خانواده امام هم نسبت به این ملت شریف دوجانبه است از خداوند منان خواستارم این انقلاب را که رکن اصلی آن همین مردم خالص و ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 110

‏مخلص هستند در پناه خود حفظ بفرماید و سایه رهبر عظیم الشأن را بر سر ملت ایران مستدام بدارد.‏

‏البته چندان مناسب نمی دانستم که در این موقعیت خانواده امام درباره خانم امام صحبت کنند اما از آنجا که این حق مردم است که همسر امام خود را بشناسند و بدانند کسی که 60 سال در کنار امام و 20 سال بعد از امام در خانه او گذراند با آن زندگی پرفراز و نشیبی که همه مردم فی الجمله به آن آگاه‌اند چگونه پشت سر گذارد، چگونه بانوئی بود و چه خصوصیاتی داشت و با چه سعه صدری توانست مراحل مختلف سختیها را چه در غربت اولیه در قم؛ آن هم قم 80 سال پیش را سپری کند و تا آمد قم به وطن دوم ایشان تبدیل شود با تبعید همسر و فرزند بزرگ ایشان به ترکیه آن هم در بی‌خبری مطلق از حیات آنان چه بر ایشان گذشت و سپس غربت نجف و دوری از همه فرزندان و تحمل همه مشکلات جانبی و آخر هم شهادت حاج آقا مصطفی را که بیش از جانشان به ایشان علاقه داشتند تحمل می‌کردند .این شهادت زمینه انقلاب را فراهم کرد و به ایران برگشتند و خوشبختانه پیروزی انقلاب مرحمی بود بر زخمهای گذشته که متأسفانه هنوز چندی از انقلاب نگذشته بود که برای عزیزانی چون داماد بزرگ آیت .. اشراقی، مادر، پدر، 4 خواهر، برادر و همسرشان امام بزرگوار و بالاخره پسر نازنینشان احمد آقا به سوگ نشستند. ‏

‏باید عرض کنم که در طول همه این سالها هیچ کس هیچ شکایتی و شکوه‌ای از ایشان نشنید. این بانوی بزرگوار با کمال بردباری و صبوری همه سختیها و فراق و داغ‌ها را تحمل کردند و حتی در هفت ماهی که در تخت بیمارستان بستری بودند به اعتراف همه دکترها و پرستاران بیمارستان هیچگاه نه تنها لب به شکایت نگشودند بلکه حتی ناآرامی از خود نشان ندادند و در کمال متانت و آرامش دار فانی را وداع گفتند. از خداوند متعال خواستاریم در جوار حضرت امام با همین آرامش قرار گیرند روحشان شاد.‏

‏من آماده هستم به سوالات شما پاسخ دهم.‏

‏***‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 111

نظر حضرت امام درباره همسرشان چه بوده است و ارتباط ایشان با یکدیگر از نظر احترام به یکدیگر یا علاقه به یکدیگر چگونه بوده است؟ 

‏چنانچه بخواهیم شخصیت حقیقی مادر را از نظر امام بررسی کنیم لازم است کمی به محیط پرورش خانم و تأثیر آن در ساختار شخصیتی ایشان گفتگو کنیم چرا که امام با یک زن معمولی ازدواج نکرده بودند که نظرشان هم یک نظر معمولی به همسرشان باشد . از آنجا که خانم نزد مادربزرگشان به نام خانم مامانی دوران طفولیت را گذرانده بودند و خانم مامانی از طرفی یک زندگانی اشرافی و پرتجمل و رفاه داشته‌اند و از طرف دیگر به جهت تک فرزند بودن خانم مامانی، خانم تنها بچه آن خانه محسوب می‌شدند لذا در ناز و نعمت و مورد توجه خاص پدربزرگ و مادربزرگ خود قرار داشته اند. بگونه‌ای که با کالسکه خصوصی همراه مستخدم و دایه با احترام فراوان رفت و آمد می کرده‌اند تا به سن 16 سالگی رسیده‌اند. این چنین دختری که از جانب پدر ،همه عالِم و جد اندر جد از علماء بزرگ بوده‌اند و از طرف مادر اشراف زاده و ملّاک، و البته از زیبائی هم بهره فراوان داشته‌اند وارد زندگی امام شده است. تشخص ذاتی همراه تربیت خانوادگی مادر موجب شد که امام در همان برخورد اول شیفته ادب و رفتار متین همسری خانم به معنی حقیقی کلمه شوند . واضح است زنی با این خصوصیت و کمال توانمندی آن را دارد که چنین عشق و محبت را تا آخر حفظ کند و توانست و کرد .‏

‏البته امام هم چون جوانی زیرک و با ذکاوت بود توانست اختلاف بین زندگی اشرافی قبل از ازدواج و زندگی ساده بعد از ازدواج همسر خود را خوب درک کند، لذا سعی کردند محبت و احترام خود را نسبت به ایشان ابراز کنند تا کمبود زندگی خود را نسبت به زندگی قبلی خانم جبران کرده باشند. و موفق هم شدند چون مادر در جواب سوال من که گفتم: شما اگر قم برایتان سخت بود می‌توانستید بعد از چند سال جدا شوید؟ گفتند: دو چیز مانع من بود یکی محبت سرشار از عشق آقا و دیگری احترام همراه با بزرگواری او سختیها را بر من قابل تحمل می‌کرد و برای مثال، مطلبی را نقل کردند که جداً قابل تأمل است گفتند روزی پدرت از مسأله‌ای ناراحت شده بودند و ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 112

‏میخواستند به من بگویند: «تو نمی فهمی» حتی نصف کلمه را گفتند؛ یعنی گفتند: (تونمی) ولی در همان حالت ناراحتی متوجه شدند که با این کلمه به من اهانت می‌شود، فوراً کلامشان را عوض کردند و گفتند: «شما ملتفت نیستید». این چنین بود رفتار امام نسبت به خانم.‏

‏البته مادر هم، هم به ایشان علاقه بسیار داشتند و هم توجه خاص. مثلا من به یاد ندارم که خانم هرگز با لباس غیر مرتب و یا غیر آراسته بر سر سفره صبحانه نشسته باشند.‏

‏علاقه مادر به امام یک علاقه حقیقی و درونی بود بگونه‌ای که سعی می‌کردند زمینه راحتی امام را فراهم کنند. توجه داشتند که چه وقت و از چه موضوعی امام ناراحت می‌شوند سعی می کردند اگر در توانشان هست از آن جلوگیری کنند. امام بسیار منظم بودند، خانم مقید بودند برنامه‌های ایشان در منزل به‌هم نخورد. غذای امام سر وقت تعیین شده حاضر باشد. به خاطر دارم یک روز امام برای ناهار آمدند و خانم منزل نبودند و کارگر دو سه دقیقه غذا را دیر آورد نزد امام . امام کاسه آبگوشت را کنار گذاشتند و گفتند وقت آن گذشته و مشغول نان و پنیر و سبزی خوردن شدند و گفتند: خانم نبودند والا ناهار دیر نمی‌شد در حالیکه خانم فقط نظارت می‌کردند نه آشپزی. برداشت من این شد که این یک نکته تربیتی داشت که اولا مستخدم منزل عادت به نظم کند تا مقید باشد به موقع غذا حاضر باشد و ثانیاً اگر مستخدم متوجه نمی‌شد که غذا را دیرآورده و ممکن بود تکرار شود و ایشان این را نمی‌خواستند.‏

آن گونه که نقل شده، همسر امام دارای شخصیتی اشرافی بوده‌اند. می‌توانید در این زمینه توضیح دهید و بفرمایید که چنین شخصیتی چگونه توانسته‌اند با حضرت امام که ساده زیست بوده‌اند زندگی مشترک داشته باشد؟ 

‏حقیقت این هست که برای من هم هنوز این سوال به جواب قطعی نرسیده اگر چه خود ایشان علاقه شدید امام و احترام ایشان را موجب حل همه مشکلات دانسته‌اند اما من تحلیل دیگری هم علاوه بر آن دارم و آن باز برمی گردد به خصوصیت ذاتی مادر و آن روحیه اقتصادی ایشان و این برای من هنوز پذیرفتنش سخت است چگونه می شود ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 113

‏هم اشرافی بود، هم دارای روحیه اقتصادی. چون اشرافیت با اسراف و بریز و بپاش و خرید زیاد و گران قرین است ولی انسان اقتصادی خیلی حسابگر است بگونه‌ای که با کمترین بودجه زندگی را اداره می‌کند. حال چگونه خانم این دو امر متضاد را قرین کرده‌اند . آنچه که ما می دیدیم، ایشان خوب می‌خریدند و خوب می‌پوشیدند اما نه زیاد می‌خریدند و نه گران می‌خریدند. آنچه می‌خریدند خوب نگه می‌داشتند؛ نه اینکه زیاد بخرند و هر روز یکجور بپوشند. اصولاً اهل بریز و بپاش نبودند با اینکه ره آورد فراوان داشتند اما استفاده از آنها را با نظم و ترتیب انجام می‌دادند. ممکن بود امسال یک پارچه یا لباس برایشان به عنوان سوغات آورده بودند اما چون مثلا تازه لباس دوخته بودند آن را سه سال دیگر استفاده می‌کردند. به همین جهت خیلی در نگهداری لباس‌های خود دقت داشتند. اینکه لباس خوب با پارچه خوب می‌خریدند از اشرافیت ایشان سرچشمه می‌گرفت و اینکه با دقت نگهداری می‌کردند و در خرید اصلا زیاده روی و یا گران نمی‌خریدند از روحیه اقتصادی ایشان سرچشمه می‌گرفت. البته این از دید من است والا والله اعلم. ‏

‏البته باید بگویم درمورد دیگری باز به یک جمع متضاد روحی در مادر می‌رسیم و آن این است که با اینکه خانم بسیار خود را باور داشتند و به توانائی‌های خود چه از نظر هوشمندی و چه مدیریت قوی اعتقاد داشتند و در حقیقت خودمحور بودند و خیلی دیر، حرفی در ایشان تأثیر می‌کرد اما کاملا با امام همراه و به گفته‌های ایشان توجه می‌کردند و خواسته ایشان را انجام می دادند. این دو رفتار هم در کنار هم یا از عشق سرچشمه می گرفته است یا از عقل.‏

همسر امام تا چه میزان درمسائل سیاسی دخالت داشتند و آیا فعالیت سیاسی نیز داشتند؟ اساسًا یکی از سوالاتی که در ذهن مردم وجود دارد آن است که چقدر مسائل سیاسی در زندگی مشترک میان حضرت امام و ایشان مطرح می شده است؟

‏ایشان هیچگونه فعالیت سیاسی خاصی نداشتند حتی اگر خانمی می‌خواست ایشان را واسطه پیامی قرار دهد تا به امام برسانند قبول نمی‌کردند و صراحتاً رد می‌کردند اما چنانچه نظر خاصی در آن مورد داشتند بعداً مطلب را به امام منتقل می‌کردند.‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 114

‏اما از نظر اطلاعات سیاسی و آنچه در جامعه می‌گذشت خیلی بادقت دنبال می‌کردند . منزل ایشان محلی بود که خانواده‌های همه مسئولین از جناح‌های سیاسی مختلف در آنجا حضور پیدا می‌کردند و بعضاً بحث‌های سیاسی هم مطرح می‌شد و گاهی بحث‌ها دامنه پیدا می‌کرد و تشدید می‌شد. خانم با هوشیاری و کیاست خاص خود سکوت می‌کردند تا جایی که بحث‌ها ممکن بود تا حد اختلاف و مشاجره کشیده شود آن زمان دخالت می‌کردند آن‌هم برای منحرف کردن بحث و خاتمه بخشیدن به آن مثلاً با گفتن «حالا بفرمائید میوه میل کنید» یا دستور می‌دادند که چائی بیاورند وتوجه را به چیز دیگری معطوف می‌کردند و این باعث می‌شد که افراد در عین حال که نظراتشان را طرح کرده بودند ولی از فضای خانه امام دلگیر نشوند و محیط خانه امام محل درگیری مسائل سیاسی نشود. اما خودشان با دقت مطالب مطرح شده را پیگیری می‌کردند و گاه از امام سوال می‌کردند تا تحت تأثیر حرف‌ها قرار نگیرند تا بتوانند نتیجه‌گیری درستی کنند. ‏

‏بخصوص در دوران انتخابات سخنرانی‌ها را گوش می‌دادند و به تحقیق در رأی گیری‌ها نیز مقید بودند اگر افرادی را خوب نمی‌شناختند اول شناسایی می‌کردند و بعد انتخاب می‌کردند. اواخر که دستشان قوت کافی نداشت به من می‌گفتند: اسامی را بخوان و بعد لیست خود را تهیه می‌کردند و به آن رأی میدادند.‏

ایشان از نظر دقت در اعمال عبادی و رعایت مسائل دینی، می‌توانند الگویی برای بانوان جامعه ما باشند. برداشت شما از دینداری ایشان چگونه است؟ آیا زندگی مشترک ایشان با حضرت امام تأثیری در دینداری ایشان داشته است؟ 

‏پایه های ایمان خانم بسیار محکم و عمیق بود بخصوص از نظر تربیتی در خانواده‌ای رشد کرده بودند که هم متدین و از نظر اخلاقی واقعاً متعلق به اخلاق اسلامی بودند. هیچکدام از خانواده ایشان نه اهل غیبت بودند و نه توهین یا حرف سبک و دور از اخلاق. مادر اصلاً حرف زشت به زبانشان نمی‌آمد. گاهی از بعضی از کارگرها که خیلی ناراحت می‌شدند بالاترین سخنی که می‌گفتند این بود که خدا مرا مرگ دهد که نهیب به خود بود. در منزل امام هم که به همین صورت بود یعنی اصلاً حرف زشت زده ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 115

‏نمی‌شد. ‏

‏اما در اعمال عبادی ایشان، باید عرض کنم که به جهت همان تربیت اخلاقی‌ای که داشتند در انظار عبادت نمی‌کردند همانطور که اگر چیزی می‌خواستند به کسی ببخشند هیچ کس مطلع نمی شد مگر اتفاقی. بسیار مناعت طبع داشتند و حاضر نبودند با یک بخشش کوچک آبروی طرف را ببرند. البته اگر طولانی پیش ایشان می‌ماندیم می‌دیدیم مثلاً در ماه رمضان دعای افتتاح و ایام محرم زیارت عاشورای ایشان ترک نمی‌شود، تا ده سال پیش که توان داشتند نماز جعفر طیار و عبادات مختلف و طولانی از ایشان دیده می‌شد ولی خودشان ظاهر نمی‌کردند. به طور کلی مادر، انسان خوب و با ایمانی کامل بودند. شاید مقداری از آن تأثیر زندگی با امام بوده است چون در جواب سوالی که از ایشان کردم که با یک دید کلی، شما چه تاثیری در زندگی امام داشتید و امام چه تاثیری در شما؟ کمی فکر کردند و جواب دادند: فکر می کنم من به زندگی امام آرامش دادم و آقا ایمان مرا تقویت و حفظ کرد. ‏

‏خودشان گفتند بعد از ازدواج آقا به من گفتند: دو چیز از تو می‌خواهم یکی به واجباتت عمل کنی، دوم از محرمات بپرهیزی، و بعد هم گفتند: اگر می‌خواهی با خانواده‌ای رفت و آمدی را شروع کنی با من مشورت کن والا به کارهای دیگر شما کاری ندارم. البته خانم گفتند که پدرت نسبت به نامحرم به من سخت می‌گرفتند. من هم خندیدم و گفتم: حق داشتند چون شما زیبا بودید.‏

معروف است خانم امام بسیار باهوش و در مقابل مصائب محکم و استوار بوده‌اند و اصولا اهل ترس نبوده‌اند خاطراتی اگر در این زمینه دارید بفرمائید. 

‏بله صحیح است من چند نمونه ذکر می کنم خود شما قضاوت بفرمائید درباره خانم. خوب به یاد دارم سحر 15 خرداد از صدای فریاد و گریه مردم کوچه بیدار شدم و سراسیمه رفتم بیرون که دیدم مردم فریاد می‌کنند گریه می‌کنند و حقیقتاً خاک کوچه را بر سر می‌ریختند. معلوم بود که امام را دستگیر کرده‌اند. مردم گروه گروه با گریه و اعتراض به خیابان‌ها ریخته بودند و به طرف منزل امام می‌آمدند که یک مرتبه هواپیماهای صوت شکن برای ایجاد رعب و وحشت بین مردم و جلوگیری از تجمع ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 116

‏مردم دیوار صوتی را می‌شکستند و یکباره با سرعت به پایین یعنی بالای شهر قم و منزل امام پایین می‌آمدند که گویا می‌خواستند روی سر مردم فرود آیند و دوباره اوج می‌گرفتند. خانم‌هایی که برای تسلای خانم آمده بودند وارد خانه می‌شدند از ترس غش می‌کردند و بیهوش می‌افتادند (گفته شد بعداً 30 زن باردار آن روز سقط جنین کردند) اما خانم بدون هیچ ترس و وحشتی به آنها دلداری می‌داد و بالای سر هر کدام می‌رفت و سعی می‌کرد آنها را آرام کند و به جای آنکه آنها ما را تسلا دهند ما به آنها شربت قند می دادیم. ‏

‏و باز نمونه‌ای دیگر ، در نظر بگیرید یک مرتبه نیمه شب از صدای همهمه جمعیت یکباره چشم باز کنید و ببینید از دیوار منزل چندین مرد کماندو با آن قد و هیکل درشت از دیوار منزل به وسیله طناب پایین می‌آیند و همزمان درِ منزل با لگد پلیس شکسته می‌شود و پلیس می‌ریزد در منزل و جلوی چشم شما همسر شما را می‌برند و پسر کوچک شما که بیش از 16 سال ندارد با پای برهنه به سرزنان به دنبال ماشین پدر می‌دود که هفت تیر پلیس در جلوی سینه او، راه را بر او می بندد، او به همان حال بر می‌گردد و به مادر پناه می‌برد و می‌گوید: مادر، در هر خانه‌ای یک تفنگدار ایستاده تا کسی از خانه بیرون نیاید . شما چه حالی می‌شوید؟ تصور کنید باید خانم چه حالی پیدا کنند؟ چه عکس العملی داشته باشند؟ ایشان آرام و ساکت نه یک داد، نه یک فریاد، و نه یک ناله و نفرین فقط به آقا می‌گوید: نگفتم به شما می‌گیرندتان، دیدید درست بود!‏

‏زمانی که من وارد شدم امام را دستگیر کرده و برده بودند دیدم مادر دراز کشیده‌اند و دو لحاف روی ایشان انداخته‌اند آهسته لحاف را کنار زدم و گفتم: حالتان چطور است؟ گفتند: حالم بد نیست اما نمی‌دانم چرا تمام تنم تکان می‌خورد و بعد به من زیر لب گفتند: یعنی با آقا چه می‌کنند ؟آقا را کجا می‌برند؟ اینقدر این حرف مادر دردناک بود که هنوز هر زمان بیاد می‌آورم حالم منقلب می شود. گفتم : شما الان استراحت کنید بعداً معلوم می‌شود.‏

‏مطلب دیگری را هم عرض کنم و آن اینکه امام را که از ترکیه به عراق تبعید کردند ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 117

‏و امام در نجف ساکن شدند رژیم اجازه داد، خانواده امام می‌توانند به نجف بروند. مادرم و همه خانواده و خانم حاج آقا مصطفی، خلاصه عده بسیار زیادی بودیم که عازم رفتن به نجف شدیم. در اتوبوس چندین خانوار دیگر هم بودند از جمله یک مرد معمّم که خانم به او ظنین بودند و معتقد بودند او را ساواک مخصوصا همراه ما کرده که بگونه‌ای به ما لطمه بزند اما دلیلی نداشتند. به مرز عراق که رسیدیم ظاهراً می‌بایست همه واکسینه شده باشند هیچ کس واکسن نزده بود به جز من که زنی هنوز جوان و 22 ساله بودم و دختر یکساله‌ام. فلذا همه را در مرز نگه داشتند و به هیچ عنوان حاضر نبودند که من هم در مرز پیش مادر بمانم. تصور کنید خانم که دختر جوانشان همراه یک مردی که به نظرشان ساواکی بود و قصدش لطمه زدن به امام بوده بخواهد تنها به کاظمین برود می‌دانستند یک و نیم بعد از نیمه شب، به کاظمین خواهم رسید و از کاظمین یک و نیم ساعت راه بود تا نجف در حالی‌که من هیچ سفری به خارج از کشور نرفته بودم و هیچ سفری به نجف و کاظمین نکرده بودم. من نگرانی را در چشمان مادر می‌دیدم و ایشان تنها حواسشان به آبروی امام بود. مرتب به من تذکر می‌دادند که مواظب خودت باش و از این مرد حذر کن. گاهی با نگرانی می‌گفتند با او تنها به نجف نروی، نکند به تو لطمه‌ای بزند برای اینکه آبروی آقا را ببرد. فقط دعا می‌کردند. مرتب می گفتم: مادر مراقبم، مطمئن باشید، شما از کجا می‌گویید او ساواکی است؟ و بعدها معلوم شد که واقعا ساواکی بوده است. اما برای چه همراه ما کرده بودند نمی‌دانم اما از هوش و حدس خانم در عجب شدیم.‏

‏از این قبیل مسائل که بیانگر استحکام روحی و هوش سرشار و مناعت طبع و صبر ایشان است که در این گفتار نمی‌گنجد به همین جهت معروف شده بودند که بانوئی قوی و محکم هستند.‏

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 118

 

امام نیم بیت یک شعر را در خواب به خانم گفت

امام نیم بیت یک شعر را 

در خواب به خانم گفت

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 119

 

گفت وگو با خانم دکتر فاطمه طباطبایی عروس حضرت امام خمینی(س)

81

 

 

 

 

 گفت وگو با خانم دکتر فاطمه طباطبایی 

عروس حضرت امام خمینی(س)

‏ ‏

‏خانم دکتر فاطمه طباطبایی عروس حضرت امام خمینی(س)؛ همو که اشعار معروف امام درباره ایشان سروده شد، همو که چهره طبع لطیف امام را از پرده برون افکند، امروز با درجه دکترای عرفان و تألیف مقالات وکتبی در زمینه عرفان تحت عناوین«یک ساغر از هزار» و «صدای سخن عشق»، مسئولیت گروه عرفان پژوهشکده امام را بر عهده دارد. خاطرات او از امام که همیشه شیرین بوده، این بار پیرامون همراز و همراه امام، خانم خدیجه ثقفی، بیان شده است. فرصت را مغتنم شمرده‌ایم و پای صحبت صمیمی ایشان نشسته‌ایم.‏

‏ ‏

اولین باری که خانم را دیدید چه زمانی بود؟

‏فکر می‌کنم سال 48 بود. ما با آقا جون و مامانم و برادر کوچکم رفتیم عراق، آنجا وارد خانه آقای صدر شده بودیم. سه ـ چهار روز که مانده بودیم، با خاله‌ام رفتیم فرات و سهله و کوفه که مثلاً هم دیداری داشته باشیم و هم زیارت کنیم. در کنار رود فرات داشتیم قدم می‌زدیم، دو تا خانم دیدیم از دور می‌آیند. خانم وارسته و آراسته‌ای بودند. عبا و پوشیه داشتند وقتی نزدیک رسیدند، مامانم و خاله‌ام سلام کردند، احوالپرسی کردند. من نشناختم به من معرفی کردند و گفتند خانم آقای خمینی هستند. آنها شناختند، من ندیده بودم نشناختم، بعد کمی با هم قدم زدیم و خانم گفتند شما کجا و اینجا کجا؟ گفتیم: ما آمدیم زیارت، گفتند من هم حوصله‌ام سر می‌رود عصری با حاج ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 119

‏اقلیم آمده بودیم قدم بزنیم (حاج اقلیم مادر خانم بزرگ که هر دو از مستخدمین خانه بودند، آن وقت از ایران رفته بود، سه سالی رفته بود پیش ایشان مانده بود و از آنجا رفته بود مکه حاجی شده بود) گفتیم: ما می‌خواهیم برویم سهله خانم گفتند: من سهله رفته‌ام ولی باشد با هم بر می‌گردیم.رفتیم مقبره یونس نبی(ع) ما نماز ظهر و عصر نخوانده بود، رفتیم آنجا نماز بخوانیم، خانم سجاده خودشان را برای من پهن کردند و گفتند: بیا تو سجاده من نماز بخوان. من با سجاده خانم نماز خواندم. خیلی از خانم خوشم آمد، خیلی به نظرم آراسته و موقر، خیلی مودب ضمناً حواسشان خیلی به همه زوایای کار جمع بود. ‏

‏با هم بعد از نماز رفتیم سوار درشکه شدیم که می‌گفتند عربانه با عربانه رفتیم مسجد سهله، غروب رسیدم مسجد سهله.در راه که می‌آمدیم خیلی فضا قشنگ بود از کنار شط رد می‌شدیم، خانم گفت: اینجا را احمد جان سال پیش آمده بود، به من گفت که خانم اینجا خیلی فضای قشنگی است، یک وقت اینجا حوصله‌ات سر می‌رود و دلت می‌گیرد از غربت و تنهایی، این مسیر را برو، قدم بزن، مسیر خوبی است، من نگاه کردم دیدم مسیر بدی نیست، چون صحبت احمد هم شده بود و من یک چیزی می‌دانستم که قصد خواستگاری از من دارند، این حرف از احمد هم که شد بیشتر گوشم تیز شد که راجع به احمد بود، گفتم که معلوم می‌شود که هم خوش ذوق است و هم با محبت است و هم با توجه است که یک چنین جایی را پیدا کرده و به خانم می‌گوید: ‌بیایید اینجا و قدم بزنید. به نظرم آمد که نکته قشنگی بود، من قصد ازدواج نداشتم. تصمیم داشتم که نه بگویم، قصد داشتم درس بخوانم و سنم هم کم بود، 15 سالم بود. آنجا خانم را دیدم خیلی از خانم خوشم آمد که بعداً هم فکر می‌کردم که می‌خواهم جواب نه بدهم احساس می‌کردم این خانم حیف است، یعنی اگر مادر شوهر هر کس بشود، خیلی آن عروس باید خوشبخت باشد چون به نظرم خیلی همه آن شرایطی که من فکر می‌کردم یک خانم خوب باید داشته باشد دیدم در وجود خانم بود، هم خوش تیپ بودند، هم آراسته بودند، هم متدین و مؤدب، ویژگی‌هایی که به نظرم می‌رسید که یک خانم داشته باشد، ایشان داشتند همان جلسه اول خیلی خوشم آمد.‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 120

یک مقداری از نظر زمانی بیایید جلوتر، فکر می‌کنید که تبعید چه تغییری در وجود ایشان ایجاد کرده بود.

‏من که قبلاً ندیده بودم ونمی‌دانستم چه جوری بودند، با خانم زندگی نکرده بودم تا وقتی که برای عقد ما ایران آمدند، فقط یک مدت کوتاهی یک ماهی و شاید 2، 3 دفعه‌ای ایشان را دیدم. بعد که برای عروسی من ایران آمدند، یک مدت کوتاهی بودند و بازگشتند، وقتی ما رفتیم عراق که حسن آقا آنجا یکسالش شد، وقتی من برای اولین بار رفتم عراق مرداد، یا دو سه ماه گذشته بود که ایشان یکسالش شده بود. حسن آقا قم به دنیا آمدند و خانم هم برای تولدشان آمده بودند ایران. این که من خیلی روحیه قبل خانم را نمی‌دانم که بعد از تبعید چه اتفاقی افتاده بود. ‏

‏اما این را از خودشان شنیدم که سرنوشت من انگار با غربت نوشته شده بوده، بخاطر این که دختر کم سنی بودم و جوان و با نشاط بودم از تهران آمدم قم، از پدر، مادر، خواهر، برادر همه دور افتادم، آمدم قم. شهر قم آن زمان خیلی فرق داشت با قم امروزی شرایط شهری کم بود و خانم هم که در محیط ، محیط تهران و آن هم در خانواده مرفهی زندگی خوبی داشتند. ایشان خانه پدرشان زندگی نکردند که آشنا باشند با زندگی آخوندی، خانه پدر بزرگشان بودند که خیلی مرفه بودند. خوب از آن محیط آمدند قم، محیط خیلی خیلی خشک، آدم‌های اکثراً متعصب و امام هم سعی می‌کردند که شرایط همسر یک روحانی را حفظ کنند چون آقا مقید بودند که زیّ طلبگی را حفظ کنند، چون خانواده آقا هم خیلی متجدد زندگی می‌کردند اما آقا دوست نداشتند که آن سبک باشد، می‌خواستند یک زندگی طلبگی صرف داشته باشند و این با روحیه خانم هم سازگار نبوده. منهای این، غربت هم بوده که در قم با کسی آشنا نبودند اما چون خودشان خیلی معاشرتی بودند، زود رفیق پیدا می‌کردند، خودشان را با شرایط زود وفق می‌دادند، این که غصه بخورند که شرایط مناسب نیست و وفق مراد نیست این طور نبودند. خیلی زود به اوضاع مسلط می‌شدند و شرایط متناسبی که خودشان می‌خواستند تغییر می‌دادند و خودشان را وفق می‌دادند، تا آمدند در قم دوست پیدا کردند، همفکر پیدا کردند، بچه‌ها به دنیا آمده بودند و داشتند بزرگ می‌شدند. ‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 121

‏باز سرنوشت، ایشان را به اینجا کشاند که تبعید کردندو دوباره رفتند عراق، حالا باز قم رشدی کرده بود، اما نجف از جهت مسائل شهری‌اش خیلی عقب‌تر از قم بود. آمدند نجف باز در غربت که گفتند غربت بچه‌هایم هم اضافه شد. آن موقع غربت پدر و مادر و خواهر و برادر بوده حالا بچه‌ها هم اضافه شده بود. جالب بود می‌گفتند: ما از این غربت که سختمان بود، خواستگاری که برای دخترها می‌آمد، می‌گفتیم ما به بیرون از قم دختر نمی‌دهیم، می‌گفتند: ما دخترمان را به شهرستانی نمی‌دهیم، دخترها را قم دادند، ولی خودشان از قم رفتند بیرون این را برای من تعریف می‌کردند که انگار سرنوشت من برای غربت بوده.‏

برنامه ایشان روزها در نجف چه بود؟

‏خانم نجف که رفته بودند اول شروع کرده بودند کتاب خواندن، کتاب‌های عربی. دوست داشتند عربی یاد بگیرند، می‌گفتند تمام کتاب‌های بچه‌ها، حسین و مریم که دبستان می‌رفتند کتاب‌های آنها را می‌خواندند. یک دختری هم که همسایه‌شان بود، عربی بلد بود، می‌گفتند می‌آمد و با ایشان عربی می‌خواندند، رمان‌های کوچک را می‌خواندند. البته قبلش هم درس‌های کلاسیک را، جامع المقدمات را پیش امام خوانده بودند. اما نجف که می‌روند دوست دارند که عربی روز را یاد بگیرند، شروع می‌کنند کتاب و رمان خواندن، کار خانه را خانم خیلی مرتب و منظم تحت یک مدیریت قوی سرپرستی می‌کرد، قبلاً همیشه یک کارگر داشتند و این را برای من تعریف کردند که آقا چون خیلی متدین بودند، خیلی کارها را هم تدینش اجازه می‌داد که انجام بدهد، مثلاً فکر می‌کردند با من که ازدواج کردند، شأن من این است که کارگر داشته باشم. اگر در برخی مسائل خانه سخت می‌گرفت و معتقد بود که نباید آن خرجها بشود اما برای کارگر هیچ‌وقت سختی نگرفت، همیشه کارگر داشتم. بنابراین کار خانه و آشپزی همیشه با کارگر بود اما یک مدیریت قوی داشتند، اما کارگری که می‌آمد چند روز آن کاری را که کارگر باید انجام دهد، تماماً به او می‌آموخت، یعنی یک مدیر قوی. کارگر هم متوجه می‌شد که کارهایش را باید سر نظم انجام دهد و می‌گفتند:‌ محبت به کارگر این است که به وظیفه‌اش آشنا کنم که از پیش تو رفت جای دیگر بتواند بماند، در ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 122

‏نتیجه کارگر کار می‌کرد اما مدیریت ایشان خیلی قوی بود و این به نظر من خیلی جالب بود. بعد از انقلاب هم می‌دیدم که خانم در عین این که هر کسی کنار امام محو می‌شد، اما در خانه همیشه خانم مدیر بودند یعنی در سایه امام محو نبودند، ضمن این که به نظر من بسیار صبور وخیلی پر تحمل بودند زندگی پر فراز و نشیبی داشتند همه را تحمل می‌کردند، اما مدیریتشان لطمه نخورد.‏

بیشتر روابطشان در نجف با کدام یک از خانم‌ها بود؟

‏وقتی که من رفتم، دوستان بیشتر طلبه‌های جوان بودند که از ایران رفته بودند که آن‌ها خیلی برای خانم احترام قائل بودند آن‌ها هم که احساس دلتنگی می‌کردند، می‌گفتند: تا می‌آییم پیش خانم خانم را می‌بینیم روحیه‌مان عوض می‌شود، واقعاً هم در خانه خانم به روی آن‌ها باز بود، آنجا رسم نبود که تلفن کنند، خبر کنند چه ساعتی می‌آیند، مثلاً صبح 2 ساعت به ظهر شرایط آماده بود که کسی بیاید. هر کسی 10 صبح که می‌شد در می‌زد و می‌آمد پیش خانم و ایشان احترام می‌کردند. اینها کسانی بودند که می‌گفتند وقتی دلمان تنگ می‌شود می‌آییم نیم ساعتی پیش خانم می‌نشینیم دلمان باز می‌شود و شارژ می‌شویم و می‌رویم. این ها کسانی بودند که به طور غیر رسمی با خانم رفت و آمد داشتند و مکرر می‌آمدند، ولی از خانواده‌های علما یا مراجع عراق، من زیاد یادم نمی‌آید، خانواده آقای شاهرودی را فکر می‌کنم رفت و آمد داشتند، آشیخ نصرالله خلخالی بود که خانواده‌اش با خانم رفت و آمد داشتند، خانواده آقای سید محمدباقر صدر خاله‌ام بود که رفت و آمد داشتند و از وقتی من رفتم بیشتر شده بود. خانواده آقای بجنوردی، آیت الله شیرازی، خانواده آقای قوچانی بودند، خانم علامه امینی و عروسشان با خانم رفت و آمد داشتند.‏

شما در وقتی که مرحوم حاج آقا مصطفی به رحمت خدا رفتند در نجف بودید؟

‏من نجف بودم و اتفاقاً این طور هم شد که صبح ما خواب بودیم، امام یک ضربه به در زدند و آمدند بالا و گفتند: احمد، پا شو از منزل مصطفی زنگ زدند، کمک خواستند. احمد بلند شد و لباس پوشید و من گفتم شاید معصومه خانم احتیاج به کمک دارد، چون شب پیش معصومه خانم دل درد کرده بود .گفتم: شاید ایشان کار ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 123

‏دارد. احمد بلند شد و با عجله رفت خانه حاج آقا مصطفی، من هم دلم شور افتاد، گفتم من هم بروم شاید معصومه خانم احتیاج به کمک داشته باشد. آن موقع حسن آقا کوچک بود، من یواش حسن را که خواب بود برداشتم و بردم پایین گذاشتم بغل رختخواب خانم. ساعت 6ـ 7 صبح بود، به آقا گفتم آقا من هم رفتم که ببینم چی هست، من که رسیدم خانه حاج آقا مصطفی، پشت در دیدم احمد آقا روی پله ایستاده و یک ماشین کوچکی هم جلوی خانه حاج آقا مصطفی بود، چون کوچه باریک بود و هر ماشینی آنجا قرار نمی‌گرفت حاج آقا مصطفی تو ماشین بود، ولی احمد ناراحت و پریشان و گریه می‌کرد، گفتم احمد چی شده است، گفت: داداش. همین را از او شنیدم سوار ماشین شد آنها رفتند، من رفتم داخل خانه، معصومه خانم بود و مریم، پرسیدم چی شده قضیه را گفتند که صبح که صغری رفته خاکشیر برده، ایشان دمر روی متکا افتاده بوده، چون عادت داشت می‌نشست و یک بالش روی پایش می‌گذاشت و دولا می‌شد و مطالعه می‌کرد صغری (کارگر) صدا کرده، وقتی جواب نداده آمده گفته: معصومه خانم بلند شوید که آقا حالشان خوب نیست. وقتی معصومه خانم رفته بالا، دیده که صورتشان کبود شده، همان موقع کسی را فرستاده گفته برو خانه آقا بگو. خلاصه طول کشید، من نشستم پیش معصومه خانم، دیدم بعد از مدتی خانم وارد شدند، حالا ما فکر می‌کردیم که بعداً کسی به خانم خبر می‌دهد، خانم آمدند ما هم رفتیم جلو که بگوییم خانم نگران نباشید، دیدم ایشان وارد شدند و شروع کردند به گریه کردن. گفتیم: خانم چیزی نیست، گفت: چی چیزی نیست، فوت کرد، فوت کرد مصطفی و زدند تو صورت و سرشان. گفتم: خانم چی شده؟ گفتند: من بیمارستان بودم، گفتم: شما رفتید بیمارستان؟! گفتند: بله، شما که بچه را گذاشتید و رفتید، من بیدار شدم و به آقا گفتم چطور حسن اینجا خوابیده، آقا گفت که جریان این طور است من هم پا شدم و آمدم به طرف خانه مصطفی. اینجا که رسیدم دیدم ماشین از کوچه رفت بیرون دنبال ماشین پیاده راه افتادم، نجف هم دو تا بیمارستان بیشتر ندارد که یکی درمانگاه است و معلوم بود که دست راست که پیچید کجا می‌خواهد برود، من دنبال ماشین راه افتادم، رسیدم دم بیمارستان ماشین رفت داخل، خواستم بروم نگهبان ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 124

‏گفت: خانم نمی‌شود، گفتم: آقا من می‌خواهم بروم دنبال این مریض. گفت خانم: آن که مرده بود آوردنش، نمی‌دانست که من چه نسبتی با او دارم همان جا نشستم کنار کوچه، بی اختیار شروع کردم به گریه کردن، نگهبان دلش برایم سوخت آمد و گفت: چه نسبتی باهاش داری؟ گفتم:‌ پسرم بود آقا، گفت: پس برو داخل، در را باز کرد من رفتم داخل دیدم دکترها گفتند: تمام کرده و حالا از آنجا دارم بر می‌گردم.‏

‏خانم که آمد من فهمیدم که حسن ،خانه تنها پیش امام مانده و بیدار می‌شود گریه‌اش می‌گیرد و صبحانه می‌خواهد. با عجله برگشتم خانه، آن موقع حسن 6 سالش بود. آمدم پیش امام، آمدم و مشغول کاری شدم که حسن را روبراه کنم و دوباره برگردم خانه معصومه خانم. همین کار را هم کردم دیدم امام هم نشسته بودند و متأثر. آقا هنوز نمی‌دانستند. من هم که رسیدم نگفتم چی شده. ولی بعد احمد آمد، آقا سایه‌اش را دیدند، آقا در اتاق بودند، احمد از ایوان بالا از طرف دفتر آمد، از در حیاط وارد نشد نمی‌توانست به آقا بگوید، روی پشت بام ایستاده بود، آقا سایه‌اش را روی شیشه دیدند، فهمیدند که احمد آنجا ایستاده و فهمیدند که باید چیزی باشد. صدا کردند: احمد، احمد گفت: بله آقا، گفتند: مصطفی فوت شد؟ احمد زد به گریه،امام همان‌طور که نشسته بودند و دستانشان هم رو پایشان بود، گفتند انا لله و انا الیه راجعون، بعد احمد رسید به من، گفت: می‌گویند باید کالبد شکافی بشود، مشکوک است. شروع کرد حرف زدن. عده‌ای از آقایان هم آمدند که من دیگر حسن را برداشتم و رفتم خانه معصومه خانم، نزدیک ظهر شد که آقا آمدند خانه معصومه خانم که خانم را ببینند و معصومه خانم را ببینند. وقتی وارد شدند، خوب خانه حاج آقا مصطفی هم خیلی کوچک بود، خانم آمدند بیرون و گفتند: دیدی آقا چه شد؟! من دیگر نمی‌توانم صبر کنم من دیگر نمی‌توانم تحمل کنم، آقا آمدند جلو و گفتند: ‌می‌دانم، خانم خیلی سخت است، می‌فهمم، اما برای خدا صبر کن، به حساب خدا بگذار. خانم گفتند: آقا من چقدر بکشم نمی‌توانم تحمل کنم. آقا آمدند و نشستند و شروع کردند با خانم صحبت کردن با معصومه خانم و مریم، بعد به مریم گفتند: من خیلی بچه‌تر از شما بودم که پدر و مادرم را از دست دادم، می‌فهمم ولی به حساب خدا بگذارید، خدا کمکتان می‌کند.‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 125

‏من آن موقع اعصابم از این جور چیز‌ها خیلی ناراحت می‌شد، خیلی مرگ و میر روی اعصابم اثر می‌گذاشت خانم گفتند: فاطی اینجا حالش بد می‌شه، شما آقا به فاطی بگویید که بیاید خانه، اینجا نماند، آقا که می‌خواستند بلند شوند، گفتند: فاطمه خانم اینجا نمانید بیایید منزل، گفتم چشم و من با آقا آمدم خانه، من خانه امام بودم، یعنی در واقع من مراقب آقا می‌بودم چون کارگر حسابی هم نداشتند و من باید ناهارشان را درست می‌کردم و پذیرایی می‌کردم و افراد می‌آمدند و می‌رفتند. من اتاق بالا نشسته بودم دیدم جماعتی آمدند، احمد آمد گفت: آقا! دوستان و شاگردان داداش خیلی بی‌تابند، خیلی اظهار ناراحتی می‌کنند اینها بیایند شما را ببینند و شما بهشان دلداری بدهید، آقا گفتند: باشد بیایند، من خیلی تعجب کردم، گفتم این جوان‌ها باید به پدر تسلیت بگویند در حالیکه اینها احساس می کنند باید از آقا دلداری بگیرند، من اتاق بالا نشسته بودم، مشرف بود به حیاط همه آمدند و در حیاط نشستند، فقط هر کدام از اینها تا وارد می‌شدند با صدای بلند گریه می‌کردند ولی آقا خیلی محکم نشسته بودند تا آن‌ها مفصل گریه‌هایشان را کردند. بعد آقا شروع کردند صحبت کردن که صحبتهای آقا نوشته شده و موجود است. بعد که تمام شد، آقا آمدند به اتاقی که من نشسته بودم .وقتی وارد شدند گفتند که من خیلی متأثرم برای شما. گفتم: چرا؟ گفتند: خیلی بد از شما پذیرایی شد، شما مهمان ما بودید و این طور این‌جا اذیت شدید، و ما نتوانستیم خوب پذیرایی کنیم ولی ما چقدر ضعیف هستیم در این مسائل، بعد قصه آن عارفی را نام برد که به نظرم آقای ملکی باید باشد که روز عید بوده و همه دور هم بودند که این آقا صدای فریادی می‌شنود می‌رود بیرون بر می‌گردد و می‌گوید چیزی نبود، بعد ناهار می‌دهد و عید که برگزار می‌شود مهمانها که از در می‌روند بیرون، به دو نفر از شاگردانش می‌گوید شما بمانید من به شما احتیاج دارم کمک من کنید، بعد از اینکه همه می‌روند به این دو نفر می‌گوید فرزند من در حوض افتاده و خفه شده و من نمی‌خواستم عید اینها خراب بشود. امام این را ذکر کردند و گفتند آنها این جوری بودند ولی ما چقدر ضعیف هستیم که شما را ناراحت می‌کنیم و این اتفاق افتاده و در این خانه به شما بد می‌گذرد.‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 126

از اموری که در زندگی خانم طبیعتاً تأثیر بزرگی داشته و در زندگی همه مردم ایران تأثیر داشته، بحث انقلاب است، خانم کی از نجف آمدند، کی وارد پاریس شدند، مراحلشان چطور بود. از پاریس کی به ایران آمدند؟

‏آقا وقتی رفتند پاریس، البته اول رفتند کویت و برگشتند و گفتند شرایط ما اصلاً معلوم نیست در نتیجه ما نمی‌دانیم که بگوییم شما چکار کنید، ما چند تا زن بودیم که نجف ماندیم، مرد نداشتیم مرد خانواده‌ ما حسین آقا بود، چون احمد که با امام رفته بود، در خانه معصومه خانم بود و مریم، فریده خانم از قم آمده بود و آنجا مانده بود که برود مکه، خانم و من و حسن که 6 سالش بود، ما چند نفر در خانه بودیم. وقتی هم امام رفتند، گفتند: ما هیچ نمی‌دانیم که آینده چه می‌شود، در نتیجه خودتان هستید عاقل و بالغ هستید، تصمیم بگیرید که چه کار کنید، یعنی احمد به من گفت که من دارم می‌روم و هیچ نمی‌دانم شما بعداً می‌مانی یا ما می‌مانیم، می‌توانی بعداً به ما ملحق شوی یا نه، همدیگر را می‌بینیم یا نمی‌بینیم، در هر صورت خودت تصمیم بگیر خواستی عراق بمانی، عراق بمان، خواستی ایران بروی، برو ایران، هر چه پیش آمد، خودت تصمیم بگیر.‏

آن لحظه‌ای که از خانه می‌رفتند شما احتمال می‌دادید دیدار آخر باشد؟

‏یادم نمی‌آید ولی اینقدر هیجان زیاد بود که اصلاً نمی‌دانستیم چه می‌شود، چه اتفاقی می‌افتد، نمی‌توانستیم خیلی آینده را ترسیم کنیم، فقط شب سنگین و سختی بود. آن شب دیدیم امام بلند شد طبق برنامه هر شب نماز شبش را خواند و صبح بلند شدند از خانه رفتند بیرون. بعد از رفتن امام و احمد، من سرم را از در حیاط کردم بیرون تا رفتن امام را ببینم، دیدم آقا سوار ماشین شده احمد هم سوار شد، وقتی آنها رفتند و ما آمدیم خانه انگار هیچ کس جرأت نمی‌کرد با هیچ کس حرف بزند یعنی تو خودمان بودیم، از هم نمی‌پرسیدیم که چه می‌شود چه کار کنیم. نمی‌دانم چه فضایی بود که راجع به این موضوع صحبت نمی‌کردیم ولی فردا شب که امام را به کویت راه ندادند و امام برگشتند خیلی فکر می‌کردیم که آقا می‌خواهند چه کار کنند، دوباره بر‌می‌گردند نجف؟ آن وقت آقا رفته باشند و دوباره برگردند خیلی بد بود از آن طرف هم خانم‌ها ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 127

‏می‌آمدند، و چون به ما گفته بودند تا ما جایی مستقر نشدیم شما به هیچ کس نگویید ما نیستیم ما روز را باید رُل بازی می‌کردیم که آقا در خانه است.‏

از کجا فهمیدید که کویت راه ندادند؟

‏امام صبح زود رفتند، نزدیک غروب یکی آمد دم در و گفت کمی آبگوشت برای آقا بگذارید. من شب می‌آیم و می‌برم. تا این خبر را داد، گفتیم: یعنی چه؟ گفت: آقا نرفتند. چطور نرفتند؟ گفت این طوری شده، حالا کجا هستند؟ گفت: من نمی‌دانم، گفتم: یعنی چه نمی‌دانم؟ پس این را کجا می‌بری؟ گفتند: واقع مسأله این است که به من گفتند این را بگیر و من نمی‌دانم کجا می برند. من می‌گیرم و به فلان کس می‌دهم حالا او کجا می‌برد من نمی‌دونم. ولی آن چه که هست این است که آقا را راه ندادند و ظاهرا می‌خواهند برگردند بغداد و بعد به کجا بروند را من نمی‌دانم، و الان کجا هستند هم من نمی‌دانم، خیلی بد به ما گذشت.‏

‏احمد فکر می‌کرده صبح زود که رفتند دیگه مثلا تا 10 مستقر می‌شوند و می‌رسند به کویت، به ما گفتند تا مثلا ظهر به کسی نگویید که آقا نیستند، حالا ما صبح پا شدیم، خانمها معمولا می آمدند، بعضی شنیده بودند. می‌آمدند و می‌گفتند: چه شده، آقا کجا هستند؟ می‌گفتیم: مثل همیشه. یک جوری رفتار می‌کردیم که هیچ اتفاقی نیفتاده، باید عادی مثل بقیه روزها رفتار می‌کردیم. یک خانمی آمد و گفت: من خیلی نگرانم از آقا، آقا کجا هستند، یکی رفت گفت: چرا نگرانی؟ آقا همیشه این موقع کجا هستند، خوب این موقع اتاقشان بودند، خانم گفت: من می‌خواهم ببینم، گفت خوب بیا برو ببین، این وارد شد و رفت پشت در که در را باز کند، خجالت کشید که واقعا اگر آقا اتاق باشد چه می‌شود برگشت و گفت: خیالم راحت شد. آن روز اتفاقات جالبی افتاد که من نوشته‌ام و الآن بخواهم بگویم خیلی مفصل می‌شود، به هر حال به ما گفته بودند: ما رفتیم شما خودتان می‌دانید. آقا که اول پاریس بودند و به خانم خبر داده بودند که ما این جا ماندیم و فعلا هم هستیم، چه مدتی هم اینجا باشیم نمی‌دانیم، ولی اینجا خانه‌ای هست که شما می‌توانید اگر بخواهید بیایید، اما اگر بخواهیم بگوییم شرایط راحت و خوبی است، نیست. ولی در هر صورت میل خود شماست می‌خواهید بیایید اینجا، ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 128

‏می‌خواهید هم بروید ایران، چون ما آینده مان مشخص نیست که چه می‌شود. خانم گفته بودند: من میمانم تا سال مصطفی را بگیرم. بعد اگر شما آنجا بودید به شما ملحق می‌شوم که همین کار را هم کردند و ماندند ،سالگرد گرفتند و با حسین آقا رفتند.‏

‏جالب بود که خانم حکمی رفته بود ایشان را از فرودگاه به خانه بیاورد جزء کسانی بود که به فرودگاه رفته بود، او برای من تعریف کرد که وقتی به من گفتند برو خانم امام را بیاور، به نظرم رسید یک خانم مسن و شاید خیلی عادی‌تر به نظرم می‌رسید، رفتم، ایشان سوار ماشین شدند، اول که وارد شدند خیلی آراسته و خیلی منظم و مرتب و خیلی با دیسیپلین خاص وارد شدند و خیلی کلمات قشنگ خوب تعارف می‌کردند. سوار ماشین شدیم همین طور که می‌رفتیم تابلوهای خیابانها را می‌خواندند،گفت: من تعجب کردم که فرانسه می‌خوانند. گفتم: خانم شما فرانسه می‌دانید. گفتند: بله من فرانسه خوانده بودم. یادم رفته بود، می‌خواندند و بعضی تابلوها را می‌گفتند: چرا این جوری می‌شود، که آنجا به زبان محلی‌اش بود. من می‌گفتم: خانم اینجا به این دلیل این طور شده، که ایراد هم می‌گرفتند. ‏

‏خانم وقتی می‌رسند، آقا نوفل لوشاتو بودند خانم هم می‌روند، آنجا یک اتاق بود که انباری خانم بود، تمام مسافرها که آنجا بودند، وقتی که من از ایران به آنها ملحق شدم، خانم با دخترها آنجا بودند، دو سه تا از فامیلهای آقا هم آمده بودند آنجا، در خانه کوچک که چند تا مسافر بود و هر کدام دو تا چمدان داشتند، یک اتاق شده بود صندوق‌خانه که دور تا دور چمدان بود، یک اتاق هم برای مهمانهای خانم بود که معمولا از صبح تا شب پرجمعیت و آدم می‌آمد، یک اتاق برای آقا و خانم بود که می‌خوابیدند و معمولا هم ناهار را همانجا می‌خوردند.‏

‏زمستان بود و سرما بیداد می‌کرد و شوفاژ نمی‌توانست خوب گرم کند، توی یک منقل ذغال می‌ریختند و می‌گذاشتند وسط اتاق، هر روز هم از صبح تا شب دانشجوها با امام ملاقات می کردند و پیش خانم هم می‌نشستند، اینها آمده بودند و فکر می‌کردند ما مخصوصا شوفاژ را بستیم چون ایران سرد است و مردم نفت ندارند، ما هم ترجیح دادیم با آنها در سرما احساس همدردی کنیم و بخاطر همین منقل را وسط اتاق ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 129

‏گذاشتیم که شوفاژ روشن نکنیم. ولی نه سرما زیاد بود و شوفاژ جواب نمی‌داد.‏

‏خانمها با خانم دیدار می‌کردند، خانم هم عین رسم خودشان بود که تمام باید پذیرایی بشوند، بحثهایی هم که جنجال برانگیز بود فوری می‌گفتند که اینجا، جای بحث نیست، اینجا شما آمدید دیدار بکنید و بروید. تشریفات خانم گز و سوهان و شیرینی و اینها می‌گذاشتند. یکدفعه چند نفر از این دخترهای مجاهدین خلق آمده بودند وقتی آمدند، دیدند خانم بالای خانه نشسته و خیلی هم آراسته و بعد هم پذیرایی می‌شوند.‏

آراسته یعنی چه؟ چند بار هم این را تکرار کرده‌اید؟

‏یعنی روسری متناسب، با کت و دامن سر می‌کردند، چادرشان همرنگ کت و دامنشان، صاف و صوف، سر شانه کرده، سر تا پا یک هارمونی داشتند، شاید خیلی نفیس نبود، اما خیلی منظم و مرتب و خوش دوخت بود. این لباسها را از عراق آورده بودند. یک خیاطی داشتند که آنجا برایشان می‌دوخت، خودشان خیلی با سلیقه بودند. خیاطی هم می‌کردند، مخصوصا وقتی من آنجا بودم برای این که حوصله مان سر نرود و رفع دلتنگی بشود، گاهی پارچه می‌خریدند، با همدیگر می‌بریدیم، کوک می‌زدند و می‌دادند به من و من چرخ می‌کردم. عمده کار را خانم می کردند ولی جلوی مهمانها می گفتند این لباس را خودش دوخته، یکبار گفتم: خانم شما دوختید، گفت: الگویش را تو درآوردی و چرخ کردی. ‏

‏آنها (اعضای مجاهدین)توقع داشتند اینجا هم که می آیند یک فضای انقلابی باشد، اعتراض کردند و گفتند ما اینجا آمدیم و فکر کردیم انقلاب است و اینجا هیچ بویی نیست. اینجا تشریفات است، شیرینی و گز و سوهان است، خانم خیلی قشنگ گوش کردند و گفتند: شما یک مسأله را توجه ندارید و آن این که شیرینی و تشریفاتی که این وسط هست همه را از ایران دوستان برای ما سوغات می‌آورند، من می‌توانم اینها را در کمد اتاقم قایم کنم، خودم بخورم، اما ترجیح می‌دهم با مهمانهایم بخورم، شما مهمان من هستید از بیرون آمدید، وظیفه خودم می‌دانم که از شما پذیرایی کنم، دوست ندارید آن میل شماست می‌توانید تشریف نیاورید، بعد آنها هم هیچی نگفتند و رفتند.‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 130

برگشتنشان به ایران چه جوری بود؟

‏یک شب نشسته بودیم، امام به احمد گفتند: احمد من تصمیم گرفتم به ایران برگردم. احمد گفت: فکر خوبی است، گفتند: پس امشب دوستان را جمع کن با دوستان مشورت کنیم چون بختیار گفته بود که امام می توانند برگردند، و درهای کشور به روی ایشان باز است. امام گفتند: من می خواهم بروم ایران، احمد گفت: به نظر من هم خیلی کار خوبی است، احمد رفت و رفقا را جمع کرده بود و مشورت کرده بود و برگشت وقتی آمد به امام گفت: من با همه صحبت کردم، همه مخالفند، چون که شرایط، شرایطی حساس است، هواپیما از زمین بلند شود معلوم نیست به ایران برود. در هوا زده می‌شود، خیلی شقوق مختلفی که همه فکر می‌کردند خطری هست، اما بین همه من و آقای خوئینی عقیده مون این است که بایستی برویم، در حالی که همه این احتمالات ممکن است. امام گفتند: بسیار خوب، شرایط را فراهم کن تا برویم، بعد گفتند: به رفقا بگو تا این جا شما همه با من همراهی کردید، من به سهم خودم از شما تشکر می‌کنم شما برای خدا و انقلاب کردید، اما به هر حال به سهم خودتان سختی و زحمت کشیدید، اما از حالا به بعد من هیچ انتظاری از شما ندارم. هیچ کس با من نیاید من و خودت می رویم. ‏

‏من گفتم که آقا ما هم می آییم، گفتند شما هم نیایید، گفتم: نه می دانید که خانواده تان با شما هستند، من می‌آیم، احمد هم که هست و خانواده‌تان هم با شما هستند. ما خانواده‌تان هستیم، گفتند: نه شما نیایید. اگر اتفاقاتی بیفتد شما باشید برای من دردسرش بیشتر است، زن با من باشد من نگران‌تر هستم، شما نیایید. احمد رفت و به دوستان گفت که آقا گفته شما نیایید و اینجا بمانید، ضمن این که اگر اتفاقی افتاد شما هستید که حمایت و هدایت کنید. آنها هم قبول نکردند و گفتند ما هم با امام می‌رویم.‏

‏از آن طرف، آقا صادق، من و حسن و آقاجون را برد گذاشت آلمان چون خانم او هم تازه زایمان کرده بود که می‌خواست بیاید ایران، ما را گذاشت پیش خانمش، خودش برگشت فرانسه که با امام آمد ایران.‏

اولین باری که ایشان را بعد از انقلاب دیدید کی بود؟


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 131

‏من وقتی که از آلمان آمدم، آقا مدرسه علوی بودند ولی خانم قلهک بودند. من رفتم خانم را دیدم و بعد مدرسه علوی رفتم و آقا را دیدم و آمدم قم. چون احمد قم بود و می‌گفت این جا خیلی سروصدا و شلوغ است، برویم قم.‏

‏ما با هم آمدیم منزل خودمان قم. وقتی از آلمان برگشتم انقلاب پیروز شده بود. خانم توی خیابان دولت بودند. رفتم دیدن خانم. خانه خوبی بود و جمعیت زیادی می‌آمدند دیدن خانم. افراد متفرقه، انقلابیون، تحصیلکرده‌ها و از خارجی‌ها که می‌آمدند، مامان من هم رفته بودند آنجا خانم را دیده بودند، خاطره قشنگی مامان تعریف می کردند: خانم ماشاءالله چقدر همیشه حواسشون به همه چیز هست، من روز اول که رفتم دیدن خانم، خیلی اتاق شلوغ بود، افراد مختلف نشسته بودند، تا وارد شدم خانم بلند شدند و بالا بغل دست خودشان به من جا دادند، من که آنجا نشستم بقیه فکر کردند که این کی بود که خانم بلند شد و آن جا، جا داد، وقتی یک خانمی فهمید که برایشان سؤال است که من کی هستم، خواست معرفی کند. گفت ایشان مادرخانم حاج احمد آقا هستند. تا ایشان این جوری گفت، خانم گفت: نه خانم، ایشان دختر آیت ا... صدر هستند. ایشان خانم آیت ا... سلطانی هستند و دختر ایشان هم عروس من است. گفتند: حواس خانم بود که مرا این جوری معرفی بکند.‏

واقعا در رفتار ایشان تفاوتی در قبل و بعد انقلاب دیده شد. اگر بود، به چه میزانی بود؟

‏قبل از انقلاب من فقط چند بار در عراق ایشان را دیدم به نظرم نمی‌رسید، طبیعتا نوع زندگیشون عوض شده بود. برای این که رفت و آمد خیلی زیاد داشتند. مثلا روز عید که می‌شد، از بزرگان و افراد طراز اول کشوری، لشگری، دانشگاهی، تحصیلکرده‌ها، اینها همه ملاقات داشتند با خانم، شاید قبلا به این وسعت نبود و افراد گوناگون از طبقات مختلف با خانم رفت وآمد نداشتند. اینها تفاوتی بود که خیلی چشمگیر بود. ملاقات خانم، رفت و آمد خانم با قبل از انقلاب خیلی عوض شده بود. اما خودشان به شخصه رفتارشان فرق کند که مثلا در پوشش ایشان بگویند عوض شوند یا تغییری در معاشرت و رفتارشان باشد، من به ذهنم نمی‌رسد. ولی مثلا درباره ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 132

‏خانه شان یادم می‌آید به آقا می‌گفتند: این خانه، مناسب خانم رهبر انقلاب نیست. آقا می گفتند: خانم چرا نیست. می‌گفتند: برای این که اتاق کوچک است. وقتی که یک روز عید من می نشینم و در خانه باز است و به مناسبت شما این جور اقشار مختلف برای عید دیدن من می‌آیند باید اتاق برای پذیرایی آنها باشد. کمی که بیشتر شوند مجبورند بایستند در ایوان، آقا هم شوخی می‌کردند و می‌گفتند: خانم می‌گویند من کاخ نیاوران باید خانه‌ام باشد. خانم می‌گفتند: من نمی گویم کاخ نیاوران باشد، این خانه‌ای که من هستم، خانه‌ای است که 50 سال پیش یک طلبه ساخته. شرایط آماده پذیرایی از میهمانان نیست. آقا می‌گفتند: خوب است خانم، عیبی ندارد. خوب شما شرایط خانه‌ات همین است. آنهایی هم که می‌آیند می‌دانند که خانه شما همین است.‏

‏ولی خیلی منظم از نظر معاشرتی بودند. مقید بودندافراد که می‌آمدند باید بازدید آنها بروند به ترتیب کدامها را چه وقت بازدید بروند، کدامها دیرتر. آدمهایی که می آمدند همه را استقبال می کردند همه را بدرقه می کردند. مواظب بودند همه پذیرایی بشوند، گاهی وقتها ما می‌گفتیم: خانم وقتی آدمها این جور مسجدی می‌آیند و در اتاق شما می‌نشینند توقع ندارند که همه پذیرایی بشوند، می‌گفتند: اگر من جایم تنگ است و اینها مجبورند وسط اتاق بنشینند نباید که پذیرایی نشوند، همان جور باید بشقاب جلویشان گذاشته شود، شیرینی تعارف بشود و میوه و چایی گذاشته شود، احترامشان باید حفظ شود. حالا اگر اتاقم تنگ است و باید وسط بنشینند، دیگر من کاری نمی‌توانم بکنم.‏

آیا در روابطشان با خانم هایی که با ایشان مرتبط بودند، روحیه انقلابی بودن یا نبودن آنها را دخالت می‌دادند.

‏یک جریان جالبی پیش می آمد، چون از اول بحث موافق و مخالف همیشه بود. بعضی ها حزب‌اللهی بودند، بعضی‌ها خیلی تند بودند، بعضی‌ها بنی صدری بودند و بعضی طرفدار دکتر بهشتی بودند، اینها وقتی می‌آمدند خانه خانم، شروع می‌شد اول یک نفر یک چیزی می گفت. خانم بلافاصله این بحث را این جوری دنبال می‌کرد و می‌گفتند: خانم ببینید شما آمدید مهمانی، یک ساعت مهمان هستید، بنشینید، خوش ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 133

‏بگذرانید و بروید. این بحثها به هیچ نتیجه‌ای نمی رسد نه آن دسته از اعتقادش دست بر می‌دارد، نه شما دست بر می‌دارید. این مجلستان را هم تلخ نکنید، یک ساعت دیدنتان را بکنید، بعد بروید بیرون جلسه بگذارید و با هم بحث سیاسی کنید، بلافاصله بحث را جمع و جور می‌کردند.‏

بیشتر روابطشان با طیفی از کسانی که در نجف بودند را گفتید. خانواده هایی که در تهران بیشتر رفت و آمد داشتند، چه کسانی بودند؟

‏آن زمان دولت بازرگان، خانواده مهندس بازرگان با بعضی از وزراء، خانم آقای حاج سیدجوادی که بودند تا آخر هم بود. خانم بنی صدر، خانواده شهید بهشتی، خانواده دختر آقای بازرگان، یکسری از فامیلهای خودشان که خیلی انقلابی هم نبودند ولی خوب احترام برای خانم قائل بودند، از انقلابیون، بهشتی، مفتح، مطهری، مهدوی کنی، هاشمی، آقای خامنه‌ای آنها که تا الان هم هستندو از دوستان صمیمی خانم به حساب می آیند. یک عده از دوستان خودمان بودند که آقایانشان در دفتر امام مرتبط بودند یا امام جمعه‌هایی که در شهرستانها بودند یا وقتی می‌آمدند تهران، می‌آمدند پیش خانم. خانم را دعوت می کردند به شهرستانها. خانم گاهی می رفتند شهرستانها خانه آنها. مثل آقای طاهری، آقای خاتمی، آقای هاشمیان، حائری شیرازی. ولی خیلی جالب بود که خانم با طیفهای مختلفی ارتباط داشتند من گاهی وقتها نگاه می‌کردم می‌دیدم با هر کسی متناسب خودش رفتار می کنند چون خیلی فاصله بود میان کسانی که با خانم دوست بودند و رفت و آمد داشتند. بعضی ها از جهت علمی درجه بالای علمی داشتند و کسانی هم بودندکه اصلا سواد نداشتند ولی موجه و محترم بودند. خانم با هر کسی همان جور دوست بودند، ارتباط برقرار می‌کردند، احترام می‌کردند.‏

امام به بعضی از خانواده های بزرگان حوزه توسط خانم کمک می‌کردند یا احیانا مواردی بود که ماهانه چیزی مقرر کرده بودند و می‌دادند یادتان هست؟

‏شنیده بودم ولی باز از امتیازات خانم این بود که نمی‌گفتند که چنین محبتی به کسی کردند ولی یادم می آید خانم آیت ا... بروجردی مریض شده بود، خانم آمدند، به آقا گفتند: ایشان مریض شده‌اند، آقا گفتند حتما ایشان را دعوت کنید بیاید تهران و ایشان ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 134

‏آمدند تهران و به بیمارستان و دکتر رفتند و فکر کنم یک هفته ای هم خانه خانم مهمان بودند. خیلی رفتار امام نسبت به خانواده آقای بروجردی برایم جالب بود. به هر حال خانم آقای بروجردی کسی بود. هر روز امام پایین پله می‌ایستادند چون اتاق خانم بالا بود. یکی از ماها واسطه می‌شدیم. می‌گفتند به خانم سلام برسانید. بگویید: حال شما خوب است؟ کاری ندارید؟ به خاطر حرمتی که برای آقای بروجردی قائل بودند و خانم آقای بروجردی هم می‌آمدند بالای پله می‌ایستادند. ایشان هم خیلی تعارفی بودند با کلماتی که خیلی ادیبانه بود بین اینها رد و بدل می‌شد. سایه عالی کم نشود و ظل عالی مستدام و از این تعارفها به هم می‌کردند. بعد هم امام به ما می‌گفتند این مدتی که ایشان این جا هستند شما سعی کنید حتما بیایید. ناهار و شام بیایید، (ما شوخی می‌کردیم. یکبار هم که امام به ما اصرار می‌کند ناهار و شام بیایید به خاطر ایشان است.) امام می‌گفت: هر جا هستید و هر کاری دارید سعی کنید، ناهار و شام بیایید اینجا. چون احترام به خانم آقای بروجردی بود که ما همیشه باشیم، خیلی سفارش ایشان را می‌کردند که ببینید، بنشینید و احترام کنید. ایشان مدتی آمدند منزل خانم و پذیرایی شدند و خیلی هم با خانم دوست بودند و من به نظرم می رسید که رفتار خانم آقای بروجردی هم خیلی در روحیه خانم تأثیر داشته. در زمان ریاست آقای بروجردی، خانم با خانم نصرت آغا رفیق بودند، خیلی می‌پسندیدند. ‏

‏***‏

‏خانم خودشان شعر می‌گفتند، ظاهرا اوایل که ازدواج کرده بودند، یکدفعه برای امام شعرشان را خوانده بودند و امام خیلی استقبال نکردند و خانم هم دیگر نخواندند. همین چند سال پیش من یک دفعه رفتم پیش ایشان، گفتند که سر شب شعری به ذهنم رسید، نیم بیتی گفتم و در نیم بیت دیگرش ماندم. خوابیدم، خوابم برد، امام را خواب دیدم، به امام گفتم این نیم بیت را گفتم، امام نیم بیتش را به من گفت و من هم نصف شب بلند شدم و نوشتم که این شعر را برای من خواندند.‏

‏این اواخر هم که بیمارستان بودند من گاهی وقتها که می خواستم با ایشان صحبت کنم و می دیدم حوصله صحبت ندارند، شعری می‌خواندم، شعرهایی که می‌دانستم حفظ ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 135

‏دارند می‌دانند. نصف شعر را می‌گفتم و می‌گفتم: خانم بقیه اش! و خانم بقیه اش را می‌گفت. خانم خیلی هم دقیق بودند و اهل تعارف نبودند که چیزی را ندانند و بگویند آره می‌دانم، تا من نصف بیت را خواندم، خانم گفتند: همش هم که شعرهای تکراری می خوانی. تو هم همش همین شعرها را بلد هستی و تکراری می‌خوانی.‏‎ ‎

48

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 136

 

من به اندازه ی مادرم خانم را دوست داشتم

من به اندازه‌ی مادرم 

خانم را دوست داشتم

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 137

 

گفت وگو با خانم عفت مرعشی همسر آیت الله هاشمی رفسنجانی

87

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 گفت وگو با خانم عفت مرعشی همسر آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

‏ ‏

‏خانم عفت مرعشی همسر آیت‌الله هاشمی رفسنجانی که بعد از ترور همسرش توسط منافقین به توصیه امام برای تامین امنیت جانی همسرش درنزدیکی منزل امام راحل سکنی گزید وارتباط صمیمی اش با بیت امام بیش از پیش گردید، در آستانه چهلمین روز درگذشت همسر امام به صراحت از دلتنگی برای دیدار بانویی سخن می گوید که او را همچون مادر دوست داشت، بانویی که تمام سختی های زندگی با مبارزی چون امام را تحمل کرد و لب به گلایه نگشود و جز احترام به امام و انقلاب یادگاری از خود بر جای نگذاشت.‏

‏ ‏

‏آشنایی من با خانم، البته من قم که آمدم 6 سال بیشتر در قم نبودم و آشنایی آنچنانی با خانواده امام نداشتم تا اینکه انقلاب شد و خانم از فرانسه تشریف آوردند به ایران. یک منزلی تهیه شده بود برای خانم، ما تقریبا از اول آنجا میزبان بودیم. من و خانم مطهری را بردند آنجا که میزبانی آن خانه را دست بگیریم. بعد هم خانم‌های خودشان آمدند و ما آنجا هر روز در خدمت خانم بودیم و آشنایی ما از همان جا شروع شد.‏

‏آنجا دید و بازدید مردم بود و بزرگواری و اخلاق خوب خانم بود. انسان هر چه از ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 137

‏خانم تعریف کند از نظر اخلاقی، ویژگی‌های خوب و مردمداری کم گفته است. آنجا ما خانم را کاملا شناختیم که با وجود اینکه خانم رهبر ایران هستند ولی این قدر متواضع و با اخلاق هستند که نمی‌شود توصیفشان کرد. ‏

‏وقتی امام تشریف آوردند و بعد از اینکه آقای هاشمی تیر خوردند، ما خانه‌ای در خیابان سراب گرفتیم و از خانه ملکی خودمان رفتیم آنجا اجاره نشستیم، امام خواستند آقای هاشمی بیایند نزدیک ایشان که محفوظ باشند و ما به این خانه‌ای که الان نشسته‌ایم، آمدیم .‏

‏خانم و خانواده امام هم از خانه‌ی دربند آمده بودند اینجا (جماران) می‌نشستند و ما به هم نزدیک بودیم. من هر چند وقت یک دفعه، ماهی یکی دو بار خدمت خانم می‌رسیدم، خانم خودشان خیلی بزرگوار بودند، تا وقتی روی پا بودند و می‌توانستند، نمی‌شد که برویم خدمتشان اما بازدید پس ندهند.‏

‏وقتی خانم تشریف می‌آوردند، دوستان را جمع می‌کردیم و یک مناسبتی بود که دور هم جمع می‌شدیم و خیلی خوب بود. وقتی خانم دیگر نمی‌توانستند خیلی از خانه بیرون بیایند، من خدمت خانم می‌رفتم و خانم هم در حدی که می‌توانستند پیش من می‌آمدند و بازدید من را پس می‌دادند. همیشه هم می‌گفتند دلم می‌خواهد پیش شما بیایم اما چه کنم که توانش را ندارم. ولی من می‌رفتم پیش خانم.‏

‏***‏

‏آنجا که می‌رفتم من و خانم بودیم، خانم گه‌گاهی صحبت‌هایی می‌کردند. مثلا این که انقلاب به زن‌ها خیلی بها داده، می‌گفتند وقتی امام را دستگیر کردند، امام مهرشان را به من دادند و گفتند فقط این مهر را به آقای پسندیده می‌دهی، به دست هیچ کس نمی‌دهی. اصلا مرسوم نبود خانم‌ها با آقایان بنشینند و من اصلا آقای پسندیده را ندیده بودم هرگاه هم که دیده بودم از پشت پنجره با هم سلام و علیک کرده بودیم. بعد که آقای پسندیده آمدند مهر را از من بگیرند باز هم من از پشت پرده مهر را خدمت آقای پسندیده دادم و رفتم. حالا ببینید انقلاب چقدر به خانم‌ها بها داده که فهیمه می‌رود در حسینیه برای مرد‌ها سخنرانی می‌کند و امام چیزی نمی‌گویند.‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 138

‏این واقعا خاطره جالبی بود، این را برای آقای هاشمی تعریف کرده‌ام و همه جا هم آن را تعریف می‌کنم. این یکی از خاطرات خانم بود که خیلی واقعا برای من جالب بود.‏

‏***‏

‏از ویژگی‌های خوبی که داشتند، خودشان بودند و هیچ تظاهری نمی‌کردند. یکسری از دخترهای بسیجی از صبح آمده بودند خدمت خانم، نشستند، خانم خیلی تعارف کردند و چای آوردند. اینها به خانم گفتند: خانم شما خواب امام را می‌بینید؟ خانم گفتند: بله. گفتند: چطوری؟ گفتند: خوب، امام در اتاق نشسته بودند و صحبت می‌کردند. دخترها دوست داشتند خانم جور دیگری بگویند . بگویند امام به آسمانها رفتند، در بهشت هستند و غرفه زرین دارند. هی می‌گفتند: خانم دیگه چی؟‏

‏گفتند: امام آمد، نشستیم، پا شدیم و مثل زندگی که داشتیم خواب امام را خیلی می‌بینیم. ولی دخترها توقع داشتند خانم چیزهای دیگری بگویند. اما خانم اهل این حرف‌ها نبودند. واقعا از آن خانم‌هایی بودند که فقط خودشان بودند. هیچ وقت نخواستند چیزی را به خاطر خودشان شاخ و برگ دهند و تظاهر کنند این هم یک خاطره از خانم است که همیشه در ذهن من است.‏

‏خاطره‌ی دیگر، روزی خدمت خانم رفتیم، روز قبلش خانم رجایی آمده بود پیش خانم، خانم تعریف کردند، گفتند؛ دیروز خانم رجایی با عده‌ای آمدند اینجا. من گفتم چایی آوردند. دستشان به قند نمی‌رسید زیرا عده‌ زیاد بود، گفتم 2،3 تا قندان بیاورید دست خانم‌ها برسد. در خانه سوهان و چیزهای دیگری بود آوردیم. خانم رجایی به من تند شدند، گفتند: چرا 4 تا قندان و سوهان آوردید؟ من گفتم چه یکی و چه چند قندان. دست خانم‌ها نمی‌رسید، گفتم بیاورند. سوهان و اینها هم در خانه داشتیم و گفتم برای مهمان‌ها بیاوریم زیرا احترام و پذیرایی میهمان واجب است و چه اشکالی دارد که از میهمانان پذیرایی کنیم؟‏

‏***‏

‏خانم هیچ‌وقت تظاهر نمی‌کردند که من دعا می‌خوانم و نماز می‌خوانم. حتی یک ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 139

‏روز حرف نماز شد که وقتی مهمانی می‌رویم چطور اول مغرب نماز بخوانیم. گفتند: من از امام سوال کردم که وقتی مهمانی می‌رویم، اول مغرب که می‌شود بعضی خانم‌ها بلند می‌شوند نماز می‌خوانند و بعضی بلند نمی‌شوند. امام گفتند نه! اگر بدانید صاحبخانه همه چیزش آماده است، اتاق آماده، جانماز آماده‌ای دارد و ناراحت نمی‌شود و مجلس به هم نمی‌خورد بلند شوید، نماز بخوانید. اما اگر می‌دانید صاحبخانه اتاقی ندارد، اتاق بچه‌داری و ریخت و پاش است وقتی بخواهید در اتاق نماز بخوانید صاحبخانه خجالت می‌کشد یا جانماز درست ندارد، این اصلا برای شما صحیح نیست و نماز شما درست نیست اول مغرب برای نماز بلند شوید. من هم همین حرف امام را گرفته‌ام، جایی‌که می‌رویم اگر ببینم صاحبخانه ناراحت می‌شود مطابق امام که گفته‌اند این کار را نکنید، عمل می‌کنم .‏

‏***‏

‏یکی از ویژگی‌های خانم که بسیار من را جذب کرد، در مراسم درگذشت امام و حاج‌احمد آقا بود. حاج احمد آقا، برای خانم خیلی مهم بود و ایشان یک هفته پیش از فوت حاج‌ احمد آقا ناراحت بودند و پس از فوت ایشان نیز بیشتر. اما با این حال وقتی سفره‌ای پهن می‌کردند امکان نداشت، خانم سر سفره ننشینند، حتی اگر میل هم به غذا نداشتند اما می‌خوردند، تا میهمانان نیز غذایشان را بخورند.‏

‏یکی دیگر از ویژگی‌های خانم، این بود که اگر کسی از ایشان می‌پرسید آبمیوه یا شیر می‌خورید برایتان بیاوریم، ایشان می‌گفتند: اگر می‌آورید برای همه بیاورید حال فرقی نمی‌کرد، پنجاه نفر در اتاق باشند یا صد نفر، وقتی به ایشان می‌گفتند: شما گریه کردید و ناراحت هستید یک لیوان آب برایتان بیاوریم، خانم می‌گفتند: یا برای همه بیاورید یا نه. ایشان یک خانم به تمام معنی بودند.‏

‏***‏

‏خانم، حاج آقا مصطفی را خیلی دوست داشتند تا حدی که وقتی اسم ایشان آورده می‌شد، اشک می‌ریختند. امام اجازه نمی دادند برای حاج مصطفی سالگرد بگیرند و خانم در این زمینه احساس ناراحتی می‌کردند.‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 140

‏نمی‌گفتند من از امام گله دارم، تابع امام بودند، اگر تابع ایشان نبودند نمی‌توانستند آن سختی‌ها را تحمل کنند، اول تابع شوهر و بعد تابع انقلاب بودند. خانم هم مثل همه، مگر می‌دانستند انقلاب می‌شود؟ نمی‌دانستند، پس تابع امام بودند، من هم همینطور، مگر می‌دانستم انقلاب می‌شود، وقتی می‌دیدم آقای هاشمی می‌گفتند در راه خدا مبارزه می‌کنیم، ما هم می‌پذیرفتیم، خانم هم چنین بودند.‏

‏***‏

‏خانم خیلی متواضع بودند اگر من به اتاق ایشان وارد می‌شدم، ایشان بلند می‌شدند، دختر من هم وارد می‌شد ایشان باز هم بلند می‌شدند، این اواخر که بیمار بودند، با این که نمی‌توانستند روی پا بلند شوند، باز هم وقتی به دیدار ایشان می‌رفتم، هرچه اصرار می‌کردم باز هم خانم بلند می‌شدند. ایشان هم برای بزرگتر‌ها و هم برای جوان‌ترها متواضع بودند، حتی در پذیرایی از میهمان‌ها و بازدید پس دادن دوستان و بستگان خیلی حساسیت داشتند همیشه می‌گفتند سلام مستحب است و جواب آن واجب، خانم به بازدید بسیار اهمیت می‌دادند و این خیلی مهم است، چرا که برخی وقتی به مقامی می‌رسند و در جایگاهی قرار می‌گیرند، عوض می‌شوند و با هر کسی رفت و آمد نمی‌کنند اما خانم خیلی وجود پاکی داشتند.‏

‏خانم، خیلی صبورانه رفتار کردند، خیلی شلوغ می‌شد و رفت و آمد بیش از حد بود اما خانم یک لحظه خم به ابرو نیاورد حتی برخی شب هم آنجا می‌ماندند و خانم پذیرا بودند و خانمی می‌کردند.‏

‏در عین اینکه به همه احترام می‌کردند و متواضع بودند، از بزرگی‌شان کم نمی‌شد. مسلما، این بزرگی ایشان بود، انسان بزرگ، در هر زمان، بزرگ است. خانم با کارگرهای خانه، با احترام حرف می‌زدند و هیچ وقت ندیدم با آنها تند شوند، مخصوصا به ”انسیه خانم“خیلی احترام می‌گذاشتند.‏

‏***‏

‏از سفر با ایشان بگویم، سال 68 ما با خانم ، فهیمه خانم، خانم توسلی، فاطمه خانم و خانم مرعشی با آقای هاشمی اول رفتیم کیش و بعد رفتیم کرمان، خیلی خوش ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 141

‏گذشت. خانم خیلی دوست داشتند وقتی به سفر می‌روند، تمام نقاط دیدنی آن را ببینند.‏

‏آخرین سفر را هم خانم با من بودند، سال گذشته به مشهد. آقای هاشمی نزد خانم رفتند و گفتند به مشهد مشرف می‌شوید؟ خانم گفتند: توان کافی در خودم نمی‌بینم، آقای هاشمی درخواست کردند که با ما به مشهد بیایند، انسیه خانم خیلی استقبال کردند و خانم هم گفتند ببینم چه می‌شود. من هم تلفن کردم خانم قبول کردند، فهیمه خانم و انسیه خانم هم تشریف آوردند، البته در مشهد از هم جدا بودیم، در عین حال ما هم خدمت خانم می‌رفتیم و ایشان از سفر راضی بودند و ما را دعا کردند و 4 روز آنجا ماندیم.‏

‏***‏

‏خانم قبل از ازدواج خوابی می‌بینند، درست به یادم نیست، که چه خوابی بود، اما بعد از آن با امام ازدواج می‌کنند. با اینکه در قم مشکلاتی بود که با روحیه‌ی ایشان سازگاری نداشت، ایشان آن زندگی را پذیرفتند.‏

‏خانم در تهران و در یک خانواده‌ی متمول و در کنار مادر و پدر زندگی می‌کردند مسلما وقتی به قم رفتند شرایط برایشان خیلی فرق کرد، اما گفتند: وقتی قبول کردم زندگی‌ام را شروع کردم. هیچ گله‌ای از امام نداشتند و فقط می‌گفتند دوری از تهران و خانواده برایشان سخت بود. تعریف می‌کردند یک بار با امام از تهران می‌رفتند در آن زمان که ماشین نبود و با الاغ سفر می‌کردند، وسط راه باران شدیدی شروع شده بود و چادر خانم به شدت خیس شده بود. می‌گفتند: امام عبای خود را به من دادند که سرم کنم و چادر من را تکان می‌دادند تا خشک شود و من سرم کنم و به قم بروم. راه تهران به قم، یک شبانه روز طول می‌کشید و خیلی طولانی بود و به نوعی غربت بود.‏

‏خانم می‌گفتند که وقتی امام به رحمت خدا رفت، پیش از رفتن به بیمارستان خانم را خواسته بودند برای خداحافظی و از ایشان حلالیت طلبیده بودند.‏

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 142

 

سفری که با شاگردی امام شروع شد

سفری که با شاگردی 

امام شروع شد

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 143

 

خاطرات خانم نفیسه اشراقی از نقش همسر امام(س) در زندگی ایشان

58

 

 

 

 

 خاطرات خانم نفیسه اشراقی

از نقش همسر امام(س) در زندگی ایشان

 

‏در بررسی و تحلیل پدیده های سیاسی و اجتماعی، زوایای مختلفی در گستره سطح عمیق برای دستیابی به علل و عوامل شکل دهی این پدیده ها وجود دارد.انقلاب اسلامی ایران به عنوان یک پدیده سیاسی ،اجتماعی و فرهنگی بی نظیر تاریخ معاصر که منجر به دگرگونی ساختار مختلف در سرزمین ایران اسلامی شده است، از زوایای متعدد قابل تحلیل و تحقیق است.‏

‏عوامل موجده انقلاب اسلامی که منجر به ایجاد نظام جمهوری اسلامی ایران شد دارای تعدد و تنوع است.این تعدد و تنوع هم در عمق و هم در گستره تاریخ 1400 ساله اسلام و تاریخ تشیع ریشه دارد. از جمله عواملی که به عنوان عمود این خیمه یعنی انقلاب اسلامی شهره شده است شخصیت بی نظیر و ذی نفوذ امام خمینی(س) به عنوان بنیانگذار این نهضت است.‏

‏در تحلیل امام خمینی(س) که به نوعی تحلیل انقلاب است از باورها، تئوری، تفکر، عمل و تا شاکله ساختار و همچنین تعامل و ارتباط آن با مردم و شخصیت های تأثیرگذار و تعامل با محیط اطراف و داخل خانواده، بی شک سرکار خانم خدیجه ثقفی به عنوان حلقه واسط و پل ارتباطی محکم اما پنهان ایفاگر این نقش مهم بوده است. بنده به دلیل رابطه نزدیک و هم چنین سابقه مبارزاتی پدرم آیت الله اشراقی در قبل از انقلاب و درگیر شدن و ادراک شرایط سخت و دشواری های دوران ستم شاهی برای مبارزان انقلابی، به ویژه مذهبیون و همچنین به خاطر تعامل نزدیک ایشان با بنیانگذار انقلاب اسلامی بر خود فرض می بینم که گواهی و شهادت دهم که آنچه ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 143

‏شایسته این زن فداکار و به نوعی بستر ساز مهم نشو و نمای این پدیده بی نظیر قرن(انقلاب اسلامی) بوده، به آن پرداخته نشده است. البته تحت شعاع قرار گرفتن وی در تشعشع شخصیت بی نظیر حضرت آیت الله روح الله الخمینی که دارای ابعاد و جوهر منحصر به فرد بوده طبیعی به نظر می آید اما حق آن است که در فرایند تکوین انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی شخصیت این زن فداکار بعد از گذشت سی سال از انقلاب اسلامی و پس از رحلت ایشان مو شکافی گردد (البته ایشان به دلیل تواضعی که داشتند هرگز راضی به مطرح شدن اسم و سجایای اخلاقی خود نمی شدند) تا هم به عنوان یک الگو برای نسلهای سوم و آینده و هم بخشی به لحاظ حق شناسی مردم این سرزمین به وی، با تدوین نوشتارهای مختلف و عیان نمودن فداکاری، شجاعت، صبر، تحمل و درک صحیح شرایط بازبینی به منصه ظهور در آید.‏

‏رفتار حسنه و درک شرایط خانواده های مبارز انقلابی و دفاع و حمایت همه جانبه از آنان در شرایط سخت ستم شاهی و در پیچیدگی های پس از انقلاب به عنوان مصادیق سجایای اخلاقی و روابط حسنه وی با گروه مذکور و محافظان امام و بسیاری از دریچه های تحقیقی دیگر که هر یک می تواند به عنوان یک تحقیق میدانی عمل شود تا نسبت به این شخصیت صبور حق شناسی گردد.‏

‏لذا اینجانب با طرح موضوعاتی اطراف شخصیت والای ایشان به توضیح آنها هر چند اجمالی و کوتاه پرداختم تا بدین وسیله، من هم در روشنگری شخصیت والای ایشان سهمی هر چند کوچک داشته باشم. البته لازم می بینم این نکته را یادآوری نمایم که سعی کرده ام به قسمت هایی از سجایا و اخلاق و روش زندگی این بانو بپردازم که دیگران به آن کمتر پرداخته اند.‏

‏ ‏

‏«خانم امام (س) در زیر سایه امام گم شدند. شخصیت خانم در طول این سال‌ها به خوبی نشان داده نشد، ایشان بانویی بودند اهل علم؛ در حدی که از دوران نوجوانی درس فرانسه می‌خواندند و 15 سال هم در عراق شاگرد امام(س) بودند.» ‏

‏شاید ما هم اینها را نمی‌دانستیم؛ البته که مطلع نبودیم. تا این که قرار شد درباره جایگاه همسر بنیان‌گذار جمهوری اسلامی‌در مسیر زندگی انقلابی حضرت روح الله در ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 144

‏بیت ایشان سوالات مختلف‌مان را پاسخ بجوییم. دیدار با خانواده امام خمینی تجربه و فرصت قابل تاملی است که به سادگی نصیب خبرنگاران نمی‌شود. به همین خاطر خیلی انتظار این فرصت را کشیدیم. ‏

‏در منزل صدیقه اشراقی دختر ارشد حضرت امام خمینی(ره ) و خانم ثقفی، زمانی که با نوه دختری حضرت روح‌الله روبه رو شدیم مطمئن نبودیم که بتوانیم سوالات مختلف‌مان را جواب بگیریم اما نفیسه اشراقی نوه امام(س) که دختر آیت‌الله اشراقی است به گرمی‌و با همان چهره مصمم، صادق و متینی که همه اعضای این خاندان در برخوردهای‌شان آن را به آدم منتقل می‌کنند با ما روبرو شد و از مادربزرگ و یا به قول خودشان خانم مامانی برایمان گفت. او می گفت : علاقه‌ خانم به مادر من بسیار قابل توجه بود. وقتی مامان من مسافرت می‌رفتند خانم می‌گفت: وقتی صدیقه نیست فکر می‌کنم هیچ‌کس نیست. یک بار خاطرم هست مامان من مسافرت بود که به منزل خانم رفتم به من گفتند امروز 4 روز و 5 ساعت است که مادرت از پیش من رفته است. ایشان همین علاقه را به من نیز داشتند ‏

‏***‏

‏خانمی‌که در زمان طفولیت در یک خانواده متجدد و در کمال آرامش و رفاه زندگی می‌کرد با طلبه‌ای مبارز ازدواج کرد که او را به قم برد و زندگی خاصی هم نداشت و این نشان‌دهنده صبر خانم است که خود را با زندگی طلبگی امام (س) وفق داد. تربیت فرزندان زیر نظر خانم بود و شخصیت فرزندانی همچون دایی مصطفی و دایی احمد نشان‌دهنده‌ تربیت بالای آنهاست. آداب و رسوم خانم با نوه‌ها و بچه‌ها بسیار زیبا و دلنشین بود. البته در زندگی ما بویژه در زمان حیات آقا، همیشه دخترها در خانواده ارج و قرب زیادتری نسبت به پسرها داشتند.‏

‏ایشان به هیچ‌وجه اهل غیبت نبود. پیش می‌آید که یک نوه دوست داشته باشد که با مادربزرگش درباره‌ آدم‌های مختلف حتی فامیل‌های همسرش صحبت کند اما ایشان اصلا اجازه‌ چنین کاری را به ما نمی‌داد و او همیشه از همه افراد تعریف می‌کرد. ‏

‏***‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 145

‏خانم بسیار اهل شعر و ادب بودند و با خواندن شعرهای حافظ آرامش خاصی پیدا می‌کردند. ایشان اهل کتاب نیز بودند حتی شب‌هایی که چشم‌شان درست نمی‌دید پرستارشان برای خانم کتاب می‌خواندند. ‏

‏اینحا است که خانم را باید یک روشنکر دانست، روشنفکری که رابطه عمیق با تجدد و سنت ایجاد کردند.‏

‏***‏

‏منزل ایشان جایگاه همسر همه مسئولان بود و خانم برخوردشان با خانم‌های مسوولان به یک نحو بود. به تعبیری ایشان به هیچ‌وجه خطی برخورد نمی‌کردند. من یادم هست که چندین بار همراه خانم به منزل خانم بنی‌صدر رفتم و به همان اندازه هم منزل خانم بهشتی، خانم رفسنجانی و سایر همسران مسئولان.‏

‏خانم به هیچ‌وجه در دین‌شان ریا نداشت و هیچ‌وقت در دین‌داری تظاهر نمی‌کردند. در منزل‌شان تشریفات برای همه یکسان بود. یعنی به این شکل نبود که از افرادی مفصل‌تر پذیرایی کنند و برای برخی دیگر پذیرایی ساده‌تری داشته باشند. ظاهر خانم همیشه مرتب بود و من به عنوان نوه هیچ‌وقت ایشان را نامرتب ندیده بودم. شب‌های جمعه هر هفته من منزل امام و خانم بودم و معمولا هر شب جمعه شام عدس پلو بود و خانم بسیار حساسیت داشتند که همه چیز برای پذیرایی از من در شب‌هایی که منزل‌شان بودم مرتب و مهیا باشد. دائما به خادمین خود می‌گفتند امشب که نفیسه آمده مراقب پذیرایی از او باشید...‏

‏***‏

‏منزل خانم و آقا از لحاظ امنیتی و حفاظتی هیچ ایمنی بیشتری از سایر خانه‌ها نداشت. یک شب در زمان جنگ که صدای ضدهوایی‌ها شدید شده بود آقا از خواب بیدار شده و پشت پنجره رفته بودند. خانم به آقا گفته بودند بیایید بخوابید. با بلند شدن ما جهت ضدهوایی‌ها که تغییر نمی‌کند. این بی‌باکی و صبوری یار امام بسیار در پیروزی امام در انقلاب سهم مهمی‌داشت. اگر ایشان خانم ترسویی بودند حتما در روحیه‌ آقا هم اثر می‌گذاشت. این صبوری خانم را در فوت فرزندانش هم ما شاهد ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 146

‏بودیم به عنوان مثال خانم برای دایی مصطفی خیلی گریه می‌کردند اما هرگز اشک ایشان را کسی ندیده بود.‏

‏***‏

‏خانم خیلی ملاحظه‌ آدم‌ها را می‌کردند. خاطرم هست که یک روز می‌خواستند منزل خانم آیت‌الله بروجردی بروند و مشخص بود که تمایل هم نداشتند تنها بروند. با ملاحظه به من گفتند نفیسه جان دوست داری با من بیایی؟ گفتم: اگر شما دوست داشته باشید همراهتان می‌آیم. در طول راه ایشان به من چند بار گفتند که نمی‌گذارم آنجا به تو بد بگذرد و واقعا هم همین شد. در آن جلسه آن‌قدر خاطرات خوبی بین خانم و همسر آیت‌الله بروجردی رد و بدل شد که واقعا برای من روز خاطره‌انگیزی شد. مضاعف‌بر این که خانم بروجردی یک هدیه قشنگی به من دادند که البته هنوز هم آن هدیه را دارم.‏

‏***‏

‏هر زمان که ما خدمت آقا در جایی که خانم نبودند مثلا دفتر کارشان می‌رسیدیم اولین سوالی که آقا می‌کردند این بود که خانم چه‌طورند؟ یعنی ما باید مقید بودیم که اول خدمت خانم می‌رفتیم و پس از آن پیش آقا...‏

‏***‏

‏مدتی من به خاطر این که خودم به دلیل یک بیماری در بیمارستان بستری بودم دخترم را برای مراقبت از خانم خدمت ایشان فرستاده بودم، دخترم می‌گفت: در این مدت خانم آنقدر من را می‌بوسید و دلداری می‌داد که مامانت هرچه زودتر خوب می‌شود و به خانه می‌آید. خود خانم استقامت زیادی نسبت به مریضی داشتند و هیچ‌وقت حتی تا روزهای آخر اجازه ندادند درد تختخواب را بگیرند. زمانی که خانم در بیمارستان بودند هر زمان که بالای سر ایشان می‌رفتم در گوش ایشان می‌گفتم: چقدر شما صبورید؟ چقدر همیشه در سکوت همه چیز را تحمل می‌کنید. یک کم فریاد بزنید اما باز هم ایشان صبوری می‌کردند. پس از شهادت دایی مصطفی هم تنها در سکوت برای ایشان گریه می‌کردند که آقا متوجه این قضیه نشود. یک روز خاطرم ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 147

‏هست که خانم به یکی از اقوام آقا می‌گفتند دو تا بچه‌های من پرکشیدند اما ما هیچ‌وقت نمی‌دیدیم ایشان گریه کنند. فقط چندین بار پرستار خانم می‌گفت شب‌ها خانم مظلومانه برای مرگ فرزندانش گریه می‌کردند اما هیچ کس حتی آقا این را نفهمید.‏

16

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 148

 

خانم روشنفکری در زندگی امام حضور داشت

خانم روشنفکری در 

زندگی امام حضور داشت

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 149

 

گفتاری از خانم زهرا اشراقی نوه حضرت امام

59

 

 

 

 

 

 گفتاری از خانم زهرا اشراقی نوه حضرت امام

‏ ‏

‏چند سال قبل با انتشار اشعاری از حضرت امام در دوران جلای وطن که در قالب نامه‌ای خطاب به همسرشان به نگارش در آمده بود زوایایی از زندگی عاشقانه بنیانگذار جمهوری اسلامی‌ایران در منظر مردم به نمایش در آمد، اما شاید خالی از لطف نباشد که بدانیم این اشعار را امام در مقام احترام به بانویی سرودند که در شاعری از قریحه‌ای هم‌تراز با امام راحل برخوردار بودند، به نحوی که به گفته زهرا اشراقی (نوه امام راحل) این زوج کم نظیر در شاعری مکمل هم بودند و گاهی با هم مشاعره نیز داشتند. این متن برگرفته از گفت وگو با خانم زهرا اشراقی فرزند دختر بزرگ امام(س) است، او دارای لیسانس از دانشگاه تهران و مسوول انجمن حامیان زنان و عضو مجمع زنان اصلاح طلب است.‏

‏ ‏

‏همسر امام دارای کتابچه شعری بوده‌اند که در نقل مکان‌های زندگی این بانو که منبعث از زندگی پر فراز و نشیب همسرش به عنوان فردی مبارز بود مفقود شد، اما این همه از شوق ادبی بانوی بزرگ انقلاب نکاست و ایشان تا اواخر عمر پربرکت خویش هیچ‌گاه از مطالعه اشعار شعرای بزرگی چون حافظ و سعدی غافل نماند و تسلط عجیبی بر اشعار این شعرا داشت. در پرده ماندن این بعد از شخصیت همسر امام و به بالفعل نرسیدن این قریحه بانو ثقفی از مواردی است که اطرافیان ایشان همواره با حسرت از آن یاد می‌کنند، البته نباید بگوییم زندگی با امام راحل برای خانم وجه منفی ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 149

‏نداشت، خانم آنطور که باید و شاید دراین زندگی رشد نکرد. خانم دارای استعداد‌ها و هوش ذاتی فراوانی بود، اما جای تاسف دارد که این هوش و استعداد ذاتی بالقوه باقی ماند و هیچگاه بالفعل نشد. ‏

‏همسر بنیانگذار جمهوری اسلامی‌ایران که علاوه بر استعداد عجیب در شعر و شاعری، علاقه وتوانایی وافری نیز در زمینه یادگیری و به خاطر سپاری اطلاعات تاریخی و جغرافیای جهان داشت، هر چند باز هم با وجود آنکه به واسطه زندگی پر فراز و نشیب امام راحل کمتر فرصت سفر به نقاط مختلف جهان را داشت، اما به واسطه مطالعات قوی خود با مختصات تاریخی و جغرافیایی شهرها و کشورهای مختلف آشنایی کامل داشت. بانوی انقلاب مطالعات خود در این زمینه را با دریافت اطلاعات از فرزندان و نوادگان خود که به سفرهای خارجی می‌رفتند تقویت می کرد. ‏

‏چند سال قبل به واسطه شغل همسرم سفری به ایتالیا داشتیم و در آنجا از موزه بزرگی که در این کشور است بازدید کردیم، در بازگشت به ایران مطابق رسم معمول بعد از هر سفر خارجی، برای ارایه گزارش سفر خدمت خانم رسیدیم، خانم از من خواست اطلاعات کاملی در مورد زمان تاسیس موزه، آثار موجود در آن و تاریخ این آثار را در اختیارشان بگذارم که من با تعجب از این همه علاقه خانم به این مساله از این که نتوانستم به دلیل محدودیت زمانی اطلاعات دقیقی را تهیه کنم عذرخواهی کردم. ‏

‏***‏

‏رعایت آداب و نظم و ترتیب در نزد همسر حضرت امام بی نظیر است. حتی احساسی برخورد کردن امام در منزل با فرزندان معلول علتی به نام خانم بود و علاوه بر آن‌که خانم حضرت امام به لحاظ ظاهر جذاب بودند، اما به لحاظ شخصیتی لیاقت این را داشتند که به عنوان زنی کامل و بی‌نظیر اینطور کانون توجه و احترام امام راحل قرار گیرند. من یادم می‌آید که همسر حضرت امام در زمره بانوان کم نظیری قرار داشت که تا آخر حیات پر برکتشان رعایت آداب برخورد و صمیمیت در رفتار با اطرافیان و حتی غریبه‌ها را فراموش نکرد، خانم با وجود زندگی سخت و دشواری که داشتند، هیچگاه ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 150

‏رعایت ادب و آداب را از یاد نبردند و حتی در مورد ازدواج من در دوران جنگ توصیه اکید داشتند که مبادا در این شرایط آداب ازدواج را به جا نیاوری و حتما این آداب را رعایت کن.‏

‏همچنین باید این نکته را بیان کنم که همسر حضرت امام با هر یک از فرزندان و نوادگان در موضوع مورد علاقه آنها به گفت‌وگو می‌نشست. وی از بحث در مورد مختصات تاریخی و جغرافیایی کشورها به عنوان یکی از موضوعات مورد علاقه این بانو با فرزند خود (فرزند زهرا اشراقی)، علی، نام برد و یادآور شد: چندی قبل سفری به مصر داشتیم آنجا برای من جالب بود که پسرم تمام اطلاعات مربوط به این کشور و اهرام مصر را یادداشت می‌کرد تا در بازگشت به تهران آن را برای خانم ببرد. ‏

‏این بانو در زندگی پربار خود در کنار بنیانگذار جمهوری اسلامی ‌ایران سهم زیادی را درموفقیت ایشان ایفا کرد. اما آن سوی قضیه من از هیچکدام ازآقایان اطرافم تا کنون احترامی‌نظیر احترام امام نسبت به همسرش را که توام با عشق و نه از روی اجبار بود ندیدم. به عقیده من درمورد امام و همسرش این معشوق (همسر امام ) بود که عاشق(امام) را به وجد می‌آورد، چراکه شخصیت خانم خود به خود احترام پذیر بود. و در این زمینه به یاد دارم که خانم همیشه با یکی از نوه ها به صورت ناشناس به خرید می‌رفت. یک بار که من همراه ایشان به خرید رفتم مشاهده کردم بعد از ورود ما به فروشگاه فروشنده با احترام خاصی از ما استقبال کرد و حتی صندلی برای خانم گذاشت به طوری که حتی من تصور کردم خانم را می‌شناسد، اما دربرخوردهای بعدی متوجه شدم ما را نمی‌شناسد و احترام او به واسطه شخصیت خانم بود که خود به خود اطرافیان را به احترام فرا می‌خواند. ‏

‏***‏

‏نگرش امام در مورد زن و جایگاه این قشر در جامعه را شاید بتوان به جهت نگاهی که پیش از انقلاب به زن ها وجود داشت ممتاز و عاملی در جهت رشد و ترقی آنها برشمرد، زهرا اشراقی در این زمینه خاطر نشان می‌کند: اگر خانم امام یک جایگاهی را در دل امام پیدا می‌کند و امام ایشان را در حد معشوق می‌داند، باید این مساله را در ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 151

‏رفتار خانم جستجو کرد، نباید این طور فکر کنیم آقا شخصیتی داشتند که هر کس با ایشان ازدواج می‌کرد این تاثیر را در ایشان می‌گذاشت، شخصیت برجسته خانم باعث شد تا نگاه امام نسبت به زن تغییر پیدا کند، تغییری که بر اساس آن بانوان به عنوان نیمی ‌از جامعه از جایگاه بالاتر و تاثیرگذارتری در جامعه بهره‌مند شدند. خانم این حصارهای سنتی حضور زن در خانه را شکستند و از حصار چهار دیواری خانه بیرون آمدند و با روحیه بالاو استعداد و توانایی‌ای که داشتند توانستند علاوه بر تحصیل در علوم قدیم از علوم جدید نیز بهره مند شوند. اگر نگرش امام (س) نسبت به زن تغییر می‌کند به واسطه تاثیری است که از خانم گرفتند و به اعتقاد من تغییر رفتار امام در مسایل مربوط به زنان و خانواده مرهون خانم است و خانم دارای شخصیتی بودند که نه از جهات فوق، بلکه در ابعاد مختلف رفتاری و رعایت نظم و ترتیب، امام را متأثر از خود ساختند. مثلا اگر می‌بینیم که در مورد امام گفته می‌شود ایشان در ساعت مقرر قدم می‌زد، چای می‌خورد و کارهای خود را انجام می‌دادند این‌ها همه به واسطه حضور شخصیتی مانند خانم در زندگی امام است.‏

‏***‏

‏به اعتقاد من برخورد امام با مسایل سخت خانوادگی و مصیبت‌های بزرگ برگرفته از افکار خانم بود و در کل، آرامش خانم به همه خانواده تسری یافته بود و همه ما از بودن در کنار ایشان آرامش خاصی می‌گرفتیم، شاید ایشان معتقد به جبر زمانه بودند، اما به خوبی توانسته بودند این روحیه آرام خود در برابر مصایب را به دیگر افراد خانواده منتقل کنند. البته به اعتقاد من هر چه از شخصیت والای خانم گفته شود کم است و کسانی که حضور ایشان را درک کرده باشند، می‌توانند معنای این سخنان را متوجه شوند.کمتر زنی با وجود دارا بودن همسری روحانی می‌تواند خود را از لحاظ علمی‌و اجتماعی به جایگاهی در حد و اندازه خانم امام برساند.‏

‏وی می‌گوید: اگر می‌بینیم که مردی نظرش نسبت به زن واپس گرا و مرتجعانه است، قطعا این امر به لحاظ تاثیری است که از همسرش گرفته است، و اگر می‌بینیم نظر امام نسبت به زن خوشبینانه است و حقوق زن و مرد را برابر می‌داند این برگرفته از این است که خانم روشنفکری در زندگی امام حضور داشتند.‏

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 152

 

در رسای بانویی از جنس آفتاب

در رسای بانویی از جنس آفتاب

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 153

 

یادداشتی از خانم لیلی بروجردی نوه حضرت امام (س)

55

 

 

 

 

 

 

 

 یادداشتی از خانم لیلی بروجردی نوه حضرت امام (س)

‏ ‏

‏خانم لیلی بروجردی، تحصیلات خود را در رشته حقوق دانشگاه تهران آغاز و اکنون علاوه بر امر وکالت، به تحصیل مقطع دکترا اشتغال دارد. وی دارای تألیفات و مقالاتی در نشریات داخلی و بین المللی بوده و مسئولیت کمیته بانوان و جوانان دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام را بر عهده دارد. ‏

‏ ‏

‏سال 1342 هجری شمسی از سال‌های پرحادثه و پر فراز و نشیب تاریخ ایران و انقلاب است. مادرم اولین فرزندش (‌من)‌ را در شرایطی به دنیا آورد که پدرش (امام) پس از گذراندن حبس، در تپه‌های قیطریه تهران که در آن زمان بیابان بود، به همراه خانم در محاصره و تحت الحفظ زندگی می‌کردند. این دختر بیست ساله (مادرم) تنها و غریب،‌ در شهر قم و بدون حضور مادر و مضطرب از زندانی و محاصره بودن پدر؛ مادر شدن را برای اولین‌بار تجربه کرد. ‏

‏بعدها از مادربزرگم (‌‌ که ایشان را خانم می‌خواندیم )‌‌ شنیدم: " هنگام تولدِ تو،‌ در کنار مادرت نبودم ؛‌ من ناگزیر بودم در کنار آقا (‌‌ امام )‌‌ باشم. تلاطم در زندگی ما آن‌قدر بود که حتی نتوانستم لباس‌های اولیه یک نوزاد را برایت تهیه کنم.... " ‏

‏من تا سن پانزده سالگی،‌‌ دوبار؛ کوتاه، مادربزرگ و پدربزرگ خود را دیدم و فقط، خبر سلامتی ایشان را از تبعید می‌شنیدم. ‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 153

‏در پانزده سالگی و در آستانه انقلاب،‌ حوادث مختلف،‌ فرصت شناخت را برایم ایجاد کرد. در صدد آن نیستم که از خانم سجایای فوق‌العاده‌ای را مطرح کنم. در میان خانم‌های ایرانی بسیارند زنانی که بدین‌گونه همراه همسر بوده‌اند و زندگی دشوار را شیرین و هموار کرده اند. ‏

‏لیکن لازم می‌دانم با ذکر برخی از رفتارهای ایشان، الگوهایی برای جوان‌ترها بیابم ؛ تا با انتقال تجربه‌ها،‌‌ حرکت به سوی کمال را سریع‌تر نماییم. ‏

‏من از خانم شنیدم؛ ‏

‏یک شب، قبل از اذان صبح با همهمه‌‌ای از خواب بیدار می‌شوند. از پنجره می‌بینند که کماندوهای رژیم که 4 نفر بودند از دیوار منزل طناب انداخته و وارد حیاط منزل امام شده بودند و هم‌زمان تعدادی سرباز هم، دَرِ منزل را شکسته و وارد شدند و سراغ ”‌خمینی“‌ را گرفتند. ‏

‏آقا (‌امام)‌ با صلابت گفتند :‌‌ اینجا نامحرم است، داخل نشوید. ”خمینی“ من هستم. امام تنها کاری که کردند، این بود که”‌ مُهر“‌ خود را به خانم می‌دهند و توسط آنان دستگیر می‌شوند. ‏

‏می‌دانید مُهر؛ در آن زمان در حکم امضا بود و می‌توانست مورد هر سوء‌ استفاده‌ای قرار گیرد. امکان این بود که اعلامیه‌ای خلاف نظر امام چاپ کنند و مُهر ایشان را زیر آن بزنند. ”مُهر“ یعنی”سفید امضا“. امام به خانم می‌گویند این” مُهر“ پیش شما باشد یا خودم از شما می‌گیرم یا با‌ ”رمز“ می‌فرستم و از شما خواهم گرفت. خانم به من گفتند:‌ پس از دستگیری امام همه نگران گم شدن مُهر آقا بودند. بسیار در خانه رفت و آمد و در این زمینه سر و صدا شد. ‏

‏نزدیکان، آقایان مبارز، همواره در جست و جوی آن بودند؛ ولی ‌خانم‌‌ دم بر نیاوردند که ”‌مهر“ نزد ایشان است. خانم ” مُهر“ را پس از یک ‌سال که از حبس امام در تهران و تبعید در ترکیه می‌گذشت، در نجف به آقا تحویل دادند. میزان اعتماد یک مرجع مبارز به همسر خود؛‌ با توجه به خطراتی که پیش روی همسرش بود و میزان رازداری خانم قابل تأمل است. ‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 154

‏من در خانم دیدم،‌ رعایت شئون همسر یعنی چه؟ ‏

‏خانم با توجه به این که نسبت به پوشش و زندگی،‌ ذوق و سلیقه خاصی داشتند؛ اما همواره شئون زندگی یک مرجع و بعد از انقلاب شئون زندگی یک رهبر را حفظ می‌کردند. به طور مثال،‌‌‌‌ در یک سفری که به تهران داشتند حدود سه سال قبل از انقلاب، همراه خانم برای خرید کفش رفته بودم، خوب به خاطر دارم ایشان گفتند:‌‌ کفشی می‌خواهم که هم بتوانم در عروسی بستگانم در شهر تهران که همگی بسیار خوش‌پوش هستند، بپوشم و هم هنگامی‌که به کفش‌داری نجف می‌دهم، مناسب باشد. من خندیدم و گفتم خانم جمع کردن این دو خصوصیت در یک کفش امکان پذیر نیست، دو کفش بخرید. لیکن ایشان، بالاخره کفش ساده و در عین حال شکیلی را پیدا کردند و خریدند،‌ و قانع به خرید دو کفش نشدند. ‏

‏هم‌چنین ایشان می‌گفتند:‌‌ ‌”وقتی که من فوت کردم میل دارم نام شناسنامه‌ای مرا (‌خدیجه)‌ اعلام کنید، این اسم برای امام که یک مرجع هستند، مناسب‌تر است.“‌ خانم مایل نبودند نام ”‌ قدس ایران“ که در منزل،‌ ایشان را به آن می‌شناختند، در اعلامیه ها ذکر شود. ‏

‏ من در خانم دیدم،‌ بزرگتری در خانواده به معنای دخالت نیست. ‏

‏ایشان در هر برنامه‌ای از زندگی ما،‌ فقط سوال می‌کردند، هنگام تولد هر دو فرزندم ایشان پرسیدند:‌ خوب خیال داری چه اسمی‌برای فرزندت انتخاب کنی؟‌ و پس از پاسخ من،‌ می‌گفتند : بَه!‌ چه اسم قشنگی، مبارک است انشاءا.... ‏

‏اگر نظری بر تغییر تصمیم ما داشتند، بعد از مدتی با فکر، تأمل و تأنی طرح می‌کردند و غالباً هم نظر ایشان صائب بود. این رفتار خانم موجب شده بود که خانواده معمولاً در مورد کارها با ایشان مشورت می‌کردند، مثل نپذیرفتن حکم نمایندگی ولی‌فقیه در حج، توسط حاج سیداحمدآقا که ایشان رد این حکم را نظر و نگرانی خانم عنوان کرده بودند. ‏

‏من در خانم دیدم،‌ اهل تظاهر نبودند و با کیاست نظر می‌دادند. ‏

‏ در یکی از ملاقات‌ها با مسئولین، خانم از اوضاع مردم و کشور پرسیدند. آن مسئول ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 155

‏پاسخ دادند:‌‌ ” کار زیاد است، هر چه انجام می‌دهیم، توقع جدیدتری به وجود می‌آید و.... “‌‌ ‏

‏خانم گفتند:‌‌ ” از مردم گله نکنید، این اقتضای پیشرفت است، مردم ترقی علم و زندگی را در دنیا می‌بینند و طبعشان به طرف چیزهای جدید است که البته حقشان هم هست،‌ اگر این خواسته‌های مردم نباشد، میل و اشتیاق هم در شما برای کار و پیشرفت به وجود نمی‌آید.“ ‏

‏این حضور ذهن و قدرت انتقال برای خانم در حدود نودسالگی برای من و حاضرین تعجب‌برانگیز بود. مطلبی که خانم فرمودند، مضمون کلی یکی از اصول و مبانی اصلی رشد و توسعه است. در اولین ملاقات آقای احمدی نژاد با خانم در جماران، خانم بعد از سلام و احوال‌پرسی و تعارفات اولیه به ایشان گفتند:‌‌ من به آقای هاشمی‌رأی دادم، ایشان را سال‌هاست که می‌شناسم و خوب، شما هم که رأیِ مردم را آورده‌اید، حتماً شخص مؤمن و مورد اعتمادی هستید و انشاء‌الله که بتوانید امور کشور را با قدرت و نیروی جوانی‌ای که دارید انجام دهید... ‏

‏راهنمایی خانم در عین تمجید بدون ریا و تظاهر بود. ‏

‏من دیدم که خانم مطابق با اخبار و رویدادهای جهان بر آگاهی خود می¬افزودند، هربار که خدمت ایشان می‌رسیدم از اوضاع سیاسی کشور، موضع‌گیری سیاستمداران، نکات ظریف و تحلیلی، در اموری مثل تصمیمات دولت‌ها، مجلس، قوه قضائیه، دادگاه‌ها و.... می‌پرسیدند. کتاب‌های جدید الچاپ را مطالعه می‌کردند، مثل کتاب دخترم فرح که از خاطرات سردمداران رژیم گذشته است، من آن را برایشان تهیه کردم و به طور کامل مطالعه کردند. ‏

‏در خانم هوشمندی، سرعت و درک نکته را دیدم. ‏

‏بعد از رحلت امام، یکی از مسئولین خدمت خانم آمده بودند. ایشان چند بار با مضامین مختلف از خانم پرسیدند: هیچ گاه نشد که شما متوجه شوید امام در اتاق نیستند و یا ایشان در اتاق باشند، ولی بدون آن‌که از در خارج شوند، اتاق را ترک نمایند؟ (منظور غیب شدن و ارتباط با امام زمان(عج) بود.) خانم خیلی سریع متوجه ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 156

‏منظور ایشان شدند و گفتند :‌ نخیر، امام یک بنده مؤمن خدا بود مثل همه بندگان مؤمن و اهل عبادت بود، گناه نمی‌کرد و من در طول شصت سال زندگی با ایشان حتی یک گناه از ایشان ندیده بودم. خانم دقت داشتند با اغراق در تعریف از امام، افراد کرامات خاصی مثل ارتباط با غیب به آقا نسبت ندهند. ‏

‏من در خانم دیدم که یک زن می‌تواند با روحیه محکم پشتوانه اهداف همسر باشد. ‏

‏در زمان جنگ یادم می‌آید که هر شب بمباران هوایی و صدای پدافندهای جماران، در خانه قدیمی‌و سست امام چه فضایی را ایجاد می‌کرد. خیلی از شب‌ها من آنجا بودم. یک‌بار در حین اینکه پدافند هوایی تمام دیوارها و شیشه‌ها را تکان می‌داد، خانم در نور شمع و تاریکی اتاق گفتند:‌‌ چرا ملافه روی نیمکت کج انداخته شده! من و دختر کوچک سه‌ساله‌ام (هدی) و آقا (‌امام)‌‌‌ را سرگرم مرتب کردن ملافه کردند و به این ترتیب فضای سنگین اتاق را برای من و دخترم به حالت عادی برگرداندند و این عمل هر بار به شکل جدیدی تکرار می‌شد. ‏

‏من در خانم دیدم، خود را در هر شرایط با محیط تطبیق می‌دادند، هرچند آن شرایط مطابق میل ایشان نبود. ‏

‏تطبیق با اوضاع به معنی حذف و بی رأیی در فضاهای به وجود آمده نبود؛ بلکه در همان چارچوب، به جای آن‌که خاطر خود را مکدر کنند، مشغولیاتی را مطابق با نظر و ذوق خود فراهم می‌کردند. ‏

‏در طول زندگی پرفراز و نشیب چندین زندگی جدید ساختند. ابتدای ازدواج در شهر قم، زمان حبس امام در تهران و سپس تبعید در ترکیه و بعد از آن 15 سال تبعید در نجف، با امام در پاریس، دوران بعد از انقلاب در تهران،‌‌‌ قم، در بیمارستان قلب،‌‌ در خانه دربند و نهایتا‌ در جماران. در هر یک از این رویدادها تحت تأثیر فضاهای ایجاد شده قرار نمی‌گرفتند، بلکه جایگاه خود را در آن وضعیت به وجود آمده مشخص می‌کردند و با شرایط و امکانات موجود برنامه‌های مستقل از امام، ولی مطابق با نظر و هدف امام،‌ برای خود و خانواده طراحی می‌نمودند. مثلاً در بیمارستان قلب که امام را با بیماری قلبی و با آمبولانس از قم به تهران منتقل کرده بودند، من در آن‌جا بودم که خانم ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 157

‏از قم وارد شدند. بعد از آن‌که از حال امام توسط دکترها مطمئن شدند، پس از مکالماتی با دایی (‌‌حاج احمد آقا) فرمودند:‌ ‏

‏” از من که کاری ساخته نیست، پس من اینجا مزاحم امور پزشکی نمی‌شوم. در طول روز که پزشکان و پرستاران و ملاقات‌های مردانه و مسئولین در اینجا انجام می‌شود، وجود من، مانع آنها است. لذا عصرها می‌آیم که کنار آقا باشم.“‌ خانم با این برنامه‌ریزی مانع از ازدحام مراجعین و خانواده‌هایی که برای ملاقات امام می‌آمدند شدند. در حقیقت با این طرح،‌ برنامه عیادت خانواده از امور اجرایی کشور و امور پزشکی تفکیک شد و این بهترین راه برای حفظ سلامت و آرامش محیط، طی دو ماه اقامت امام در بیمارستان بود. به قول حاج احمد آقا (‌ دایی بزرگوارم):‌ ”خانم نه تنها خود را به محیط تحمیل نکردند، بلکه در شرایط بحرانی موجب تسهیل امور هم شدند.“ ‏

‏امام از بیمارستان قلب به منزلی در دربند منتقل شدند؛‌‌ خاطرم هست که خانم از حاج احمدآقا پرسیدند: خوب،‌‌ برنامه‌ ما اینجا چیست؟‌ آیا می‌توانیم رفت و آمد داشته باشیم؟‌ میهمان بپذیریم؟‌ این سؤال خانم به دلیل شرایط سنگین حراستی در سال‌های ابتدای انقلاب و دوران نقاهت امام بود. بدین ترتیب با کسب اطلاع از حدود آزادی عمل خود،‌ برای اطرافیان و زمانی که وقت امام آزاد بود،‌ برنامه‌ریزی کردند. ‏

‏همچنین پس از استقرار در جماران، از حاج احمدآقا که معمولاً امور را سامان می‌دادند،‌ پرسیدند:‌ خوب،‌‌ احمدجان،‌‌ من در اینجا تا چه حد امکان مراوده دارم؟ اموری مثل خانه‌داری و خرید منزل چگونه است؟ با دفتر است یا کسی جداگانه انجام می‌دهد؟‌ تهیه‌ وسیله رفت و آمد با من است یا با شما؟ حتی خرج منزل خود را از دفتر امام مستقل کردند، چرا که می‌خواستند مخارج منزل تحت کنترل خودشان باشد و تا آخر هم بدین‌گونه بود. از خرید منزل توسط مأمور خرید، سیاهه‌ای تحت عنوان (‌خرید خانم)‌ که حتماً‌ تنها با دستور خانم انجام می‌گرفت،‌‌ تهیه می‌شد که جداگانه به ایشان داده می‌شد. این درایت موجب شد تا مأمور خریدی که با مضاعف کردن سیاهه‌ها سوءاستفاده کرد،‌ شناسایی شود. ‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 158

‏رفتار ایشان برای من مصداق استقلال و نیز تطبیق با محیط بود. ‏

‏من در خانم دیدم،‌ با تأثیرگیری از مقتدایشان چه آخرت خوبی را برای خود رقم زدند. ‏

‏خانم برایم تعریف کردند که در اوایل زندگی از امام خواسته اند که ” آقا شما که اینقدر نماز شب می خوانید و دعا می‌کنید، من را در آن دنیا شفاعت کنید.“‌ ‏

‏امام به خانم جواب داده بودند:‌‌ ” شفاعت من فایده‌ای ندارد، در آن دنیا اعمال، شفاعت ما را می‌کنند.“‌ ‏

‏بعد از فوت امام،‌ هشت سال پیش، خانم مجدد خواب می‌بینند. ایشان برایم بازگو کردند: ‌‌”در همان اتاق در قم، امام را دیدم که به آسمان رفت، قصد کردم پیش ایشان بروم،‌ بین ما آب بود، به آقا نگاه کردم،‌ ایشان اشاره کردند که ”بیا“‌‌، به آب نگاه کردم،‌ روی آن گل‌های نیلوفر آبی ظاهر شد. هر پایم را که بر می‌داشتم، یک گل نیلوفر آبی باز می‌شد و من قدمم را روی آن می‌گذاشتم و قدم دیگر در گل نیلوفر دیگر،‌‌ تا به امام رسیدم.“‏

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 159

 

خانم تنها زنی است که لایق امام بود

خانم تنها زنی است 

 که لایق امام بود

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 160

 

خاطرات خانم مهندس نعیمه اشراقی نوه حضرت امام (س)

60

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خاطرات خانم مهندس

نعیمه اشراقی نوه حضرت امام (س)

‏ ‏

‏خانم مهندس نعیمه اشراقی تحصیلات خود را در رشته مهندسی پتروشیمی از دانشگاه صنعتی امیرکبیر به پایان رساند و از آن پس در زمینه تخصص خود به فعالیت اشتغال داشته است.‏

‏ ‏

‏قرار است در اینجا چند سطری از «خانم» بگویم. خانم نامی‌که خانواده، فامیل، دوستان و آشنایان ایشان را به این نام صدا می‌کردند و نامی‌که به معنای واقعی کلمه برازنده‌ی ایشان بود خاطراتم را از نوفل لوشاتو شروع می‌کنم چون قبل از آن را تقریبا به یاد نمی‌آورم.‏

‏در آذرماه 57 برای دیدار آقا و خانم راهی نوفل لوشاتو شدیم. در یک خانه‌ی کوچک همراه با خانم و آقا و بعضی از اعضاء خانواده از جمله دایی بسیار عزیزم احمد آقا و خانواده‌شان برای مدتی زندگی کردیم. دوران پرهیجان، جالب و شیرینی بود. یکی از خاطراتی که از خانم در آنجا به یاد دارم این است: خانم از آقا گهگاهی سوال می‌کردند چنانچه زحمات شما و مردم ایران به نتیجه برسد و شاه برود، مملکت بدون ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 160

‏شاه را چه می‌کنید؟ این سوال طنزی بود که به شوخی مطرح می‌شد و موجبات خنده را فراهم می‌کرد و معمولا بدون جواب می‌ماند. به خاطر می‌آورم یک بار آقا در پاسخ فرمودند: من ادای تکلیف می‌کنم خواه پیروزی حاصل شود خواه نشود. البته این نگرانی خانم از مملکت بدون شاه که شاید ریشه در پیشینه‌ی خانوادگی ایشان دارد در چهره اکثر کسانی که برای ملاقات امام از ایران می‌آمدند دیده می‌شد. آنها بیشتر نگران به نتیجه نرسیدن این هدف و در نتیجه شکست بودند و اکثرا پیشنهادشان به امام سازش با شاه بود که به هر حال به نظرشان بهتر از وضعیت موجود بود در حالیکه آنان از احساس امام ناشی از ادای تکلیف غافل بودند.‏

‏من در تمام دوران پرفیض زندگی با امام 2 بار صدای بلند ایشان را شنیدم یک بار زمانی بود که آیت‌الله منتظری از تهران و بعد از آزادی از زندان برای ملاقات ایشان به نوفل لوشاتو آمده بودند و پیشنهادشان مثل بقیه آقایان سازش با شاه بود که در جواب امام عصبانی شدند و فرمودند: شما چرا؟ من از شما تعجب می‌کنم که چنین توصیه‌ای می‌کنید و نمی‌دانید که با وجود شاه امکان داشتن نظام اسلامی‌نیست. بار دوم زمانی بود که خانم از آقا خواستند تا در مدتی که در فرانسه اقامت دارند با برادرشان به کشورهای همسایه سفر کنند. خانم به لحاظ خصوصیات اخلاقی خاص و علاقه‌ی وافر به فرهنگ، ادب، هنر و تاریخ دیدار از کشورهای همجوار و آشنا شدن با مردم، آداب و رسوم، تاریخ و جغرافیای آن کشورها به شدت مورد علاقه‌شان بود و بنابراین بر خواسته‌ی خود پافشاری می‌کردند و من به یاد می‌آورم آقا بر خلاف همیشه با صدای کمی‌بلندتر از حد معمول به خانم یادآور شدند تا زمانی که مردم ایران در سختی و زحمت و مشقت به سر می‌برند نیازی به آشنایی با فرهنگ سرزمین‌های دیگر و زمان مناسب برای سفر و گردشگری نیست.‏

‏روزی که امام از پاریس به تهران برگشتند به دلیل احتمال خطرات متعدد برای هواپیمای حامل ایشان و همراهان، اجازه ندادند که هیچ خانمی‌در پرواز همراهشان باشد. بنابراین خانم، من، خواهرم زهرا و برادرم علی همراه با پدرمان در روز 14 بهمن به تهران وارد شدیم.‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 161

‏خانم نیز همانند آقا به دلیل علاقه و اصرار وافر خانمها برای دیدار با ایشان ملاقاتهای مردمی‌داشتند. من گهگاهی در لابلای سخنان دیدارکنندگان این جمله به گوشم می‌رسید: خانم تنها زنی است که لایق امام است.‏

‏به نظر من خانم دو ویژگی خاص را همراه با هم داشتند که به ندرت این دو ویژگی جمع پذیرند و همین جمع باعث منحصر به فرد بودنشان شد؛ اینکه در عین کمال خانمی‌و شخصیت و اشرافیت به شدت متواضع و مخلص بودند. زندگی ساده و در عین‌حال دور از ریا در تمامی‌مراحل پر فراز و نشیب زندگیشان قابل رویت است چه در دوران سخت هجر و دوری از وطن و چه در دوران شکوفایی بعد از پیروزی انقلاب و در رأس هرم قدرت قرار گرفتن.‏

‏خصوصیات اخلاقی، رفتار، کردار، منش و کنش ایشان در تمام دوران زندگی پربرکتشان چه در دورانی که امام یک طلبه ساده بودند و چه در زمانی که مطرح‌ترین شخصیت جهانی شدند دستخوش هیچ‌گونه تغییر و تحولی نشد.‏

‏زمانی که در کنکور شرکت کردم و در رشته مهندسی پتروشیمی‌در دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شدم ایشان بعد از شنیدن موضوع به دقت و بسیار موشکافانه راجع به رشته‌ی تحصیلی‌ام از من توضیحاتی خواستند که هیچ‌کس تا به امروز تا این حد وارد جزئیات نشده است. من توضیحات جامع و کامل را در مورد رشته‌ام دادم و ایشان سوال کردند چرا چنین رشته‌ی مردانه‌ای را انتخاب کردم و بعد از اطمینان از علاقه من به رشته‌ی فوق از من خواستند تا تمام تلاشم را به کار گیرم و ثابت کنم بین هوش و استعداد زن و مرد هیچ تفاوتی نیست و خانم‌ها نیز می‌توانند در صنعت همچون امورات دیگر موفق باشند.‏

‏در انتها از آخرین خاطراتم بگویم علاقه‌ی وافر به شعر و ادب تا پایان عمر همچنان در ایشان به جا مانده بود به طوری که هر شب پرستار ایشان قبل از خواب برایشان از گلستان و بوستان سعدی، غزلیات حافظ و رباعیات خیام و... می‌خواندند.‏

‏پسر کوچکم به نام حسین نیز ژنتیکی، به شعر و ادب علاقه‌مند است به طوری که حافظ تعدادی از اشعار سعدی، حافظ و مولاناست. یک روز از او خواستم اشعاری را ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 162

‏که محفوظ دارد، برای خانم قرائت کند. هر شعری را که حسین شروع کرد از بیت دوم تا انتهای آن را خانم خواندند که با وجود سن بالا بسیار موجب شگفتی پسرم شد.‏

‏خانم به پسرم توصیه کرده بودند حال که استعداد خوبی داری به قرآن توجه کن بخوان، بفهم و عمل کن.‏

‏آن روزها وقتی برای دیدار پدربزرگ و مادربزرگ ارجمندمان به منزلشان می‌رفتیم به واسطه‌ی شور و عشق خاصی که به آقا داشتیم ابتدا به سوی ایشان می‌شتافتیم و خانم معمولا در اتاق پذیرایی مهمان داشتند. آقا بلافاصله از ما سوال می‌کردند خانم را دیده‌اید و اگر جواب ما منفی بود می‌فرمودند: «اول خانم». اکنون نیز وقتی بر سر مزارشان می‌رویم این جمله آقا را به خاطر می‌آوریم «اول خانم»؛ لذا ابتدا بر سر مزار خانم می‌رویم.‏

‏«جایشان در تمامی‌لحظات زندگی تمامی‌افراد خانواده خالی است».‏

‏«روحشان شاد»‏

‏نعیمه اشراقی‏

‏ ‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 163

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 164

 

فصل سوم: خانم از نگاه محارم

‏ ‏

فصل سوم:

         خانم از نگاه محارم

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 165

 

او خانم بود

او خانم بود

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 165

 

گفت وگو با دکتر محمود بروجردی

52

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت‌وگو با دکتر محمود بروجردی

‏ ‏

‏پس از سپری شدن قریب به سی روز از هجرت یار همدل، هنوز به هنگام ذکر او بغضی جانکاه به گلوی او فشار می‌آورد تا جایی که چندین بار در فواصل گفت‌وگو از ما می‌خواهد تا با خاموش کردن ضبط، به او فرصتی دهیم تا بر اندوه خویش فائق آید.‏

‏دکتر محمود بروجردی، داماد حضرت امام خمینی(س) در گفت‌وشنودی درباره همسر امام(س)، آنگاه که درباره شهید مصطفی خمینی سخن گفت، بغض در گلویش و اشک در چشمانش حلقه زد اما وقتی از اندوه مادر بر فرزند گفت، بغضش شکست و اشکش سرازیر شد. گفت‌وگو با او را درباره مرحومه خانم خدیجه ثقفی همسر حضرت امام(س) با هم می‌خوانیم.‏

‏ ‏

پیشینه آشنایی شما با حضرت امام و خاندان محترمشان به کدام مقطع زمانی بازمی‌گردد؟

‏حضرت امام(س) نوزده ساله و مرحوم پدرم شانزده ساله بودند که در اراک با یکدیگر دوست شدند و پس از چهار، پنج ماه، دوستیشان به قدری عمیق شد که وقتی مرحوم آشیخ عبدالکریم حائری که همراه جد من، مرحوم حاج میرزا مهدی بروجردی ‏

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 165

‏به قم رفتند که حوزه را تشکیل بدهند و جدم به طلاب اراک نامه می‌نویسند که به قم بروند، پدرم و حضرت امام با یکدیگر سوار یک گاری می‌شوند. من حدود پنج سال داشتم که آقا مصطفی را شناختم، بچه بسیار متحرک و به اصطلاح خودمان بچه شیطانی بود، دوستی و آشنایی من از اینجا آغاز شد.‏

از خانم ثقفی بفرمایید، آیا از پدر و اجداد ایشان شناختی دارید؟

‏خانم در سال 1292 شمسی و 1333 قمری در تهران متولد شدند، پدر ایشان آیت ا‌... آقا میرزا محمد ثقفی که صاحب تفسیر روان جاوید هستند. پدر آقای ثقفی هم از نوابغ روزگار بودند، آقا میرزا ابوالفضل کلانتر، که جزو مدرسین نخست مدرسه سپهسالار، همین مدرسه شهید مطهری بودند. 42 ساله بودند که رحلت می‌کنند ایشان در آن مدرسه هم نماز می‌خواند و هم درس داشتند. پدر ایشان حاج میرزا ابوالقاسم کلانتر بودند، ایشان هم صاحب کتاب بوده‌اند، کتاب تقریرات شیخ‌انصاری. مادر خانم ثقفی هم از افراد بسیار سرشناس حکومت قاجار بودند، مادربزرگ ایشان، که در اصطلاح خانوادگی به خانم مامانی مشهور بودند، از اشراف بودند. خانم ثقفی پیش مادربزرگشان بزرگ شده‌اند. پدر و مادر ایشان در زمانی که تقریبا 9 ساله بودند، به قم می‌روند و پنج سال در آنجا ماندگار می‌شوند. ایشان فرزند اول خانواده بودند.‏

‏این را هم بگویم پدر ایشان خوش‌تیپ و شیک و خوش‌لباس بود. هم عالم بود و هم اهل علم و ایمان و متدین. جالب است، پدر عالم و مذهبی، مادر از اشراف. خانم ثقفی هر دو خوی را باید داشته باشد.‏

ایشان چگونه با امام آشنا می‌شوند؟

‏پدر ایشان در سال‌‌هایی که در قم بودند، دوستانی هم پیدا می‌کنند، یکی از آنان آقا روح‌الله بودند. یکبار خود امام(س) کمی قبل از رحلت، تعریف می‌کردند که در سال 1308، آقای سیداحمد لواسانی پنج بار در عرض دو ماه به خواستگاری رفتند، خانواده مخالف بودند اما پدرشان موافق، خود خانم هم مخالف بودند اما خوابی می‌بینند که راضی به ازدواج می‌شوند.‏

با این خواب ازدواج می‌کنند؟


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 166

‏این خواب در ایشان تاثیر زیادی می‌گذارد اما ایشان تحت تاثیر تربیت خانوادگی هم بوده‌اند....‏

درست می‌فرمایید، در یکی از خاطرات خانم خواندم که نوشته بودند «همه مخالف بودند، اول خودم، بعد مادربزرگم، مادرم و همه فامیل، پدرم هم می‌گفت، ‌میل خودتان است. ولی من به ایشان اعتقاد دارم، من دختر پانزده ساله‌ای بودم و خیلی هم احترام پدر را حفظ می‌کردم...»

امام در آن مقطع یک طلبه بودند، ثروت هم نداشتند، خانم با آن شرایط زندگی را آغاز کردند؟

‏مهریه خانم هزارتومان بود. در قم یک خانه اجاره‌ای می‌گیرند و به آن خانه می‌روند. خودشان تعریف می‌کنند اثاث اولیه مثل فرش و لحاف کرسی و اسباب آشپزخانه و دیگر چیزها را برایشان می‌فرستند، چند تا خانه اجاره‌ای عوض می‌کنند تا اینکه به ذهنم می‌آید 1324 یا 1325 این خانه‌ای را که الان خانه امام در قم است،‌خریدند.‏

یخچال قاضی...

‏بله، یخچال قاضی، پشت باغ قلعه. از شخصی به نام حاج میرزا صادق قزوینی که به طاهری معروف بود، خریدند. پدرم با شوق و ذوق این خبر را نقل می‌کردند که حاج آقا خانه خرید.‏

‏این نشانه ساده‌زیستی خانم است که با آن ثروت می‌آیند، زندگی طلبگی می‌کنند.‏

‏این خانم در قم، با آن هوای تابستانی قم و حشرونشر با خانواده علما زندگی کردند، می‌توانستند در تهران بمانند اما به قم رفتند.‏

‏نکته مهم اینکه در آن شرایط، به تحصیل ادامه دادند، کتاب‌هایی مثل بوستان، گلستان، حافظ و... کتاب‌های دم‌دستی ایشان بود. زبان عربی را پیش امام خواندند. حدود 15 سال دروس حوزوی را پیش امام خواندند. با مسایل روز هم که به جای خود آشنایی داشتند و مسلط بودند.‏

یکی از دوران متفاوت زندگی همسر امام دوران مبارزه بوده است.


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 167

‏نکته اساسی و روحی ایشان این بود که از سال 41 که نهضت آهسته‌آهسته شروع می‌شد، خودشان را با نهضت وقف داده بودند. جوی که در خانه و در بیرون منزل برای امام ایجاد شده بود، بازداشت امام، زندان، حصر در قیطریه و... خودشان را نباختند. صبر و بردباریشان زبانزد همگان بود، در درون درد و رنج داشتند اما در حضور مردم، هیچگاه شکوه نکردند.‏

مساله حصر در قیطریه برای خانم هم دردسرساز بوده است؟

‏بله، مثلا پسر همشیره خانم می‌خواست بیاید، منزل مشکل داشت. اما ایشان تحمل کردند تا امام آزاد شدند و به قم رفتند و ایشان هم به قم رفت. اما زندگیشان تغییر کرده بود، رفت و آمدها به منزل امام دیگر بیشتر شده بود، اما یک ذره در روحیه ایشان تغییری ایجاد شده بود، نه‌خیر. خیلی راحت، نه خودشان را گرفتند نه خودشان را باختند.‏

‏یک جای دیگر هم گفتم، مثلا 13 آبان که امام بازداشت شدند، ‌ایشان به آقا فرمودند: چی شده؟ باز آمده‌اند شما را بگیرند؟ آقا هم می‌فرمایند: بله شما بفرمایید داخل به کارتان برسید، بعد هم می‌روند مهرشان را به ایشان می‌دهند.‏

از خصوصیات رفتاری همسر امام بفرمایید، در مواجهه با حضرت امام چگونه برخورد می‌کردند؟

‏هر چیزی شنیده‌ایم، درباره احترام امام به خانم بوده است، بر عکس آن هم صحیح است. اینقدر ایشان نسبت به آقا احترام قائل بودند که هیچ وقت کمتر از آقا نمی‌گفتند، این سبب شده بود که بچه‌ها هم با پدر با آن عظمت، نسبت به ایشان بسیار بسیار حساس باشند و احترام زیادی بگذارند.‏

‏خیلی نسبت به امام حساس بودند.‏

‏امام در مسایل خصوصی همسرشان دخالت نمی‌‌کردند، خانم می‌گفتند: «روزهای اول زندگی امام به من گفتند، من کاری به تو ندارم. به هر صورت که میل داری لباس بخر و بپوش، اما آنچه از تو می‌خواهم این است که واجبات را انجام بدهی و محرمات را ترک بکنی، یعنی گناه نکنی.»‏


کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 168

‏امام در تربیت فرزندان و زندگی، اختیارات لازم را به همسرشان داده بودند.‏

اگر رفتاری از خانم بخواهید بگویید که الگو بوده چه بوده است.

‏ایشان یک خانم بود، به تمام معنی.‏

در زندگی خانم، اتفاقات زیادی رخ داده اما شهادت آقامصطفی، رحلت امام و فوت سید احمد آقا، ناگوارترین وقایع زندگی ایشان بوده است، برخورد ایشان چطور بوده است؟

‏خانم به آقا مصطفی خیلی علاقه داشتند، تا این اواخر هر گاه اسم ایشان می‌آمد، می‌گفتند‌: «بچه» خیلی علاقه داشتند، علاقه عجیبی.‏

‏در درون همیشه یاد آقا مصطفی بودند، بعد از آن رحلت حضرت امام و بعد درگذشت حاج احمد آقا، همه اینها ضربه بود، ضربه‌های سنگین، در درونشان واقعا از پا درآمده بودند، اما کوشش کردند ظاهر خودشان را حفظ کنند.‏

‎ ‎

کتابقدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب صفحه 169

 

عاشقانه پدرم را دوست داشت

عاشقانه پدرم را دوست داشت

 

 

http://www.imam-khomeini.ir/fa/c78_125244/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8/%D9%82%D8%AF%D8%B3_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C_%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8/%DA%AF%D9%81%D8%AA_%D9%88%DA%AF%D9%88_%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85_%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82%D9%87_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B3_

دیدگاه کاربران


تبلیغات بنری

محل تبلیغات شما

آرشیو

درخواست آهنگ مجاز

آهنگ مورد نیاز خود را درخواست کنید.

مطالب
X بستن تبلیغات

-------------------------------------------------------------------------

دانلود آهنگ متن ترانه تکست موزیک کد اهنگ پیشواز دانلود اهنگ جدید

برات پیش اومده آهنگی رو از اینترنت بخوای و برات مهم باشه
باهاش خاطره داشته باشی و پیداش نکرده باشی؟

دانلود آهنگ درخواستی
برای دریافت آهنگ درخواستی به شماره زیر در تلگرام پی ام دهید

09306108990

به تماس ها جواب نمیدهیم

لطفا فقط آهنگ های مهم و کمیاب درخواست بشه


لینک درخواست موزیک در تلگرام

https://telegram.me/textniceir

-------------------------------------------------------------------------

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿۵۱﴾ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ ﴿۵۲﴾